باشگاه استراتژیست‌های جوان

بررسی جامع: استحاله‌ی انقلاب چین در رابطه‌ی با آمریکا؛ از کمونیسم تا سیاست درهای باز به‌سوی لیبرالیسم

نویسنده: علی نخعی‌زاده

مطلب حاضر گزارش استراتژیک اندیشکده‌ی یقین با عنوان «استحاله انقلاب چین در رابطه‌ی با آمریکا؛ از کمونیسم تا سیاست درهای باز به سوی لیبرالیسم» است که به صورت کامل از طریق باشگاه استراتژیست‌های جوان در اختیار شما قرار گرفته است. متن PDF این گزارش از لینک زیر قابل دانلود است.

[دانلود یافت نشد]

فهرست


 

پیش‌گفتار

«آیا استراتژی دنگ شیائوپینگ می‌تواند الگویی برای دیگر کشورهای در حال توسعه باشد؟»

بعد از سال‌های جنگ تحمیلی و آغاز دوران سازندگی، با تشکیل نهادی به نام «مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت نظام»، مطالعه‌ی تاریخ کشور چین و بررسی الگوی توسعه‌ی چینی در دستور کار این نهاد در جمهوری اسلامی ایران قرار گرفت. هدف از این تحقیق رسیدن به پاسخ سوالی بود که در بالای این متن نوشته شده است؛ این سوال را رئیس وقت این مرکز در سال 1383 در ابتدای کتاب «چین نو؛ دنگ شیائوپینگ و اصلاحات» می‌نویسد. رئیس این مرکز تحقیقاتِ حکومتی، کسی نبود جز رئیس‌جمهورِ حال حاضر جمهوری اسلامی ایران یعنی آقای حسن روحانی.

کار تحقیقاتی این مرکز برای دریافتن الگوی توسعه‌ی چینی و تاریخ چینِ نوین صرفاً در تألیف یک کتاب خلاصه نشده است؛ بل‌که موارد متعددی از مقاله، کتاب و گزارش را می‌توان سراغ گرفت که به این موضوع پرداخته‌اند و جلسات متعددی را برای آن برگزار کرده‌اند.

از این‌رو، با انتخاب آقای حسن روحانی در انتخابات ریاست جمهوری سال 1392، سپس تعیین اعضای اصلی کابینه که از مدیران و هیأت علمی مرکز مذکور بودند، این بنا را ایجاد می‌کند که روش اداره‌ی کشور را مبتنی بر الگوی توسعه‌ی چینی پیش خواهند برد. مضافاً این‌که اکنون بعد از گذشت دو سال از عمر دولتِ موسوم به حلقه‌ی نیاوران، غالب تصمیمات و اظهارنظرهایی که از سوی مسئولین ارشد دولت و شخص رئیس‌جمهور اتخاذ می‌شود، چهارچوبی را به فکر متبادر می‌کند که در حوزه‌ی سیاست، به «سیاست خارجی توسعه‌گرا» و در حوزه‌ی اقتصاد به «سیاست درهای باز» شناخته می‌شود؛ و این دو مؤلفه دقیقاً همان محورهایی هستند که با مطالعه‌ی تاریخ استراتژیک چین نوین به آن‌ها می‌رسیم.

از این‌رو، هدف این مقاله بررسی نقاط عطف در تاریخ استراتژیک کشور چین در دوره‌ی موسوم به چین مدرن طی قرن بیستم میلادی می‌باشد؛ نقاطی که تعیین‌کننده‌ی جایگاه این کشور در نظام بین‌الملل بوده‌اند و مناسبات قدرت را در تعامل با نظام دوقطبی قرن بیستم مشخص کرده‌اند؛ نقاطی که از برآیند آن‌ها «دکترین چو ئن‌لای» حاصل می‌شود که رابطه‌ی انقلاب کمونیستی چین را با آمریکای تماماً لیبرال رقم می‌زند و با تعدیل اصول این انقلابِ رادیکال در طی یک بازه‌ی حدود سی ساله، عادی‌سازی ارتباط با جهان غرب را فراهم می‌کند؛ ارتباطی که قرار است به‌عنوان یک کاتالیزورْ زمینه‌ساز نهادینه کردن اصول اقتصاد آزاد و نظام سرمایه‌گرایی در دوران حاکمیت دِنگ شیائوپینگ باشد؛ و استحاله‌ی انقلاب را از طریق «سیاست درهای باز» در این کشور رقم بزند. فرازوفرودی که بر این دو نسل از انسان چینی حاکم بوده است، نقاط استراتژیک حاکم بر تاریخ این تمدن شرقی محسوب می‌شود.

در این مقاله پرسش اصلی این است، چه شد که چین کمونیست با اصول یک انقلاب ایدئولوژیک، به صعوبت دیوار چین، به دامن تمدن مقابل خود یعنی لیبرالیسم افتاد و در نهایت مبتنی بر اصول اقصاد آزاد، جامعه‌ی خود را بنا کرد؟ نقش خارج‌تحصیل‌کرده‌های اعتدال‌گرا در نزدیکی چین به آمریکا چه بود؟ و آمریکا با چه ترفندهای دیپلماتیکی این رابطه را به وجود آورد؟ و در نهایت الگوی توسعه‌ی چینی مبتنی بر سیاست درهای باز چگونه در این کشور اجرا شد؟

 

مقدمه

بررسی ابعاد مسئله‌ی «نفوذ» در یک محیط تمدنی در چهارچوب «علم مبارزه» می‌بایست انجام شود؛ و شناخت این موضوع در حوزه‌های سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و معرفتی منوط به شناخت «سرپل‌های نفوذ» و به عبارتی «نفوذی‌ها» میسر خواهد شد. از این‌رو فراهم کردن شرایط نفوذ در یک جامعه منوط به شناخت و امکان برقراری ارتباط با سرپل‌های نفوذ، درون جامعه‌ی هدف است. آمریکایی‌ها در عمل‌کردشان مبتنی بر «علم مبارزه‌ی لیبرال» تبحر ویژه‌ای در این سرپل‌شناسی دارند و به شکل ماهرانه‌ای می‌توانند ارتباطشان را آغاز کنند؛ و با حمایت و پشتیبانی و پروراندن جهانی‌بینی فرد نفوذی فضا را به‌گونه‌ای مدیریت نمایند که با ایجاد رابطه با این تمدن ضاله، امکان پذیرش اندیشه‌ی لیبرالی و ارزش‌های آمریکایی در جامعه‌ی هدف فراهم شود.

یکی از تمدن‌هایی که در عصر حاضر داعیه‌ی جامعه‌سازی و ایجاد بنایی نو را برای کشورش و جهان مبتنی بر انگاره‌های فلسفی خود داشت، و با خصومتی که در ذات ایدئولوژیک انقلابی‌اش با آمریکایی‌ها بنا گذاشته بود، اما اسیر اندیشه‌ی لیبرالیستی و ارزش‌های آمریکایی شد، کشور «چین» بود. این کشور با روحیات ملی‌گرایانه[1] در ابتدای قرن بیستم میلادی، نظام امپراتوری و پادشاهی را کنار زد و در ادامه‌ی مسیر انقلابی‌اش، مسلک مائو[2] را در پارادایم سوسیالیسم[3] برگرفت؛ که مبتنی بر آن مخالفت با نظام‌های لیبرالیستی خصوصاً آمریکا در رأس ارزش‌هایش قرار داشت. اما «سرپل‌های نفوذ» که شامل چینی‌هایی می‌شدند که پایه‌گذاران همین انقلاب کمونیستی بودند و اعضای حزب خلق کمونیست به‌شمار می‌رفتند و مسئولیت‌های حکومتی هم داشتند و سوابق مبارزاتی فراوان، توانستند راه را برای ورود آمریکایی‌ها به کشورشان باز کنند؛ البته با مدیریت خود آمریکایی‌ها. فرد شاخص این جریان از نفوذی‌های چینی «چو ئن‌لای[4]» است که به‌مدت سی سال نخست‌وزیر دولت کمونیستی چین بود.

چو ئن‌لای به‌عنوان یک رهبر توسعه‌طلب توانسته بود در طی این مدتِ طولانی از عمر نخست‌وزیری، جریانی را از اعتدال‌گرایان «تجدیدنظرطلب» حمایت و سازمان‌دهی کند که این افراد به‌عنوان نسل بعدی رهبران چینی بتوانند مسیر جهانی‌سازی را در کشور خود پیاده کنند و به آرمان گشایشِ درهای چین به درون در قالب «سیاست درهای باز» جامه‌ی عمل بپوشانند؛ فرد شاخص این جریان از تجدیدنظرطلبانْ «دِنگ شیائوپینگ[5]» است که بعد از مرگ مائو زدونگ و چو ئن‌لای او هم به‌مدت سی سال در مقام رهبری حزب حضور داشت و توانست این جریان اصلاح‌طلب درونِ قدرت را به آرمان لیبرالیسم برساند.

بنابراین در دوران چو ئن‌لای، آغاز رابطه با آمریکا و نفی دشمنی این تمدنِ منحوس در قالب «عادی‌سازی روابط» رقم می‌خورد تا بعد از او، دنگ شیائوپینگ فرآیند پیاده‌سازی رکن اصلی لیبرالیسم یعنی سرمایه‌گرایی را در جامعه‌ی خود سیاست‌گذاری کند و به‌عنوان اولویت اصلی نظامِ تصمیم‌گیری چین قرار دهد.

 


پی‌نوشت:

[1] Nationalistic

[2] Maoism

[3] Socialism

[4] Zhou Enlai

[5] Deng Xiaoping


انقلاب یکم:

از نظام پادشاهی به نظام جمهوری

در مطالعات تمدنی عصر حاضر، چین یکی از قدیمی‌ترین و باسابقه‌ترین تمدن‌های موجود است که نوسانات و فرازوفرودهای بسیاری را خصوصاً در قرن بیستم میلادی به خود دیده است. تا سال 1911 میلادی چین مبتنی بر روش حکومت سلطنتی توسط سلسله حاکمانی طی بیش از دوهزار سال اداره می‌شده است. اما شاید یکی از مهم‌ترین اتفاقات قرن بیستم میلادی در جهان، انقلاب سال 1911 چین باشد؛ که نقطه‌ی آغاز آن با هدف بهترشدن زندگی مردم، اصلاح فساد گسترده‌ی ناشی از ناکارآمدی دربار، حاکم شدن مردم بر سرنوشت سیاسی خویش و به دست آوردن حق رأی برای هر فرد، رسیدن به آزادی‌های شخصی برای تک‌تک افراد جامعه گذاشته شد؛ از این‌رو مبنای شکل‌گیری این انقلاب متأثر از فضای دموکراسی‌خواهی کشورهای غربی و مبتنی بر روحیه‌ی ملی‌گرایی به وجود آمد؛ که در نهایت منجر به یک انتقال پارادایمی از «نظام امپراتوری» به «نظام جمهوری» شد.

این نظام جدید سیاسی با قرار گرفتن در نوسانات و مشکلات اجتماعی به دلیل خلاء ایدئولوژیک و فقدان پایه‌ی نظری جامع و مشخصی برای ادامه‌ی انقلاب و به تبع آن جامعه‌سازی و تشکیل نظام‌های اجتماعی، لاجرم می‌بایست به سمت یکی از جریانات ایدئولوژیک فضای دوقطبی آن روز جهان یعنی لیبرالیسم و مارکسیسم سوق پیدا می‌کرد.

«در صد سالی که در میانه‌ی قرن نوزدهم و میانه‌ی قرن بیستم (1950‌ـ 1850) سپری شد، چین تغییراتی از سر گذراند عمیق‌تر از تغییرات دوهزار سال گذشته. این دگرگونی اخیر به درجات گوناگون در نهادهای سیاسی، ساختار اجتماعی و زندگی اقتصادی تأثیر گذاشت و ناگزیر الگوی تفکر چینی در همان زمان دگرگون شد. ...

کشورهای در حال گسترش غرب، به دنبال تجارت و سیطره بر دیگران، از همان ابتدای قرن شانزدهم میلادی بر درهای چین دق‌الباب کردند. اما دری به رویشان باز نشد تا آن‌که چین در سال 1842 میلادی در جنگ با بریتانیا شکست خورد. از آن زمان به بعد، هر روز بیش از پیش معلوم شد که چین در مسابقه‌ی قدرت با قدرت‌های غربی قادر به پیروزی نیست و ناچار منطقه به منطقه تسلیم شد. ...

این فقدان قدرت خود بد بود، اما فقدان اعتبار احتمالاً بسی بیش‌تر مایه‌ی عذاب و دغدغه‌ی خاطر چینی‌ها می‌شد. چینی‌ها همواره فرهنگ خود را برترین و بالاترین فرهنگ می‌دانستند و در قرون هفدهم و هجدهم میلادی بسیاری از اروپاییان نیز با آن‌ها هم‌عقیده بودند. اما پس از آشکار شدن ضعف آن‌ها، اغلب غربی‌ها چین را کشوری عقب‌مانده و حتی شاید بدوی می‌دیدند. اگر چینی‌ها می‌توانستند بر بیگانگان غلبه کرده و آن‌ها را بیرون کنند، قادر بودند تحقیر خویش را نادانی بربران بشمارند و به فراموشی بسپارند. اما وقتی مجبور به پذیرش اوامر مردانی شدند که تقریباً در هر چیزی که برای چینی‌ها مقدس بود به دیده‌ی تحقیر می‌نگریستند، لازم شد که کاری صورت دهند[6]

با مستعمره شدن چین توسط ژاپنی‌ها، انگلیسی‌ها و دیگر قدرت‌های سلطه‌گر در آن دوره‌ی تاریخی، این دغدغه‌ی ملی ایجاد شد که چگونه از استعمار ابرقدرت‌ها می‌شود خارج شد و به استقلال رسید؟

شکل‌گیری جریان روشن‌فکری و به‌وجود آمدن نسلی از معتقدان به رفورم ایدئولوژیک در ابعاد سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی از مهم‌ترین رخ‌دادهای این دوره بود. پاسخ این گروه از خواص چینی یک نتیجه‌ی متناقض با آرمان‌های عزت‌مدارانه و استقلال‌طلبانه ملی بود: «غربی شدن برای مبارزه با غربی‌ها!»

این گروه از افراد که با حضور در کشورهای غربی و تحصیل در دانشگاه‌های آن با مظاهر تکنولوژیک و ابعاد اندیشه‌ای آن آشنا شده بودند، با برگشت به وطن خود صنعت ترجمه را راه انداختند و مبانی فلسفی غرب را شروع به تدریش کردند و برای پیاده‌سازی آن تلاش نمودند. در نتیجه تمدن چینی آماده‌ی پذیرش بخشی از تمدن رقیب شد.

بنابراین، این تمدن کهن در نقطه‌ای از زمان از فرهنگ و ارزش‌های آیینی خود ـ یعنی اندیشه‌ی کنفوسیوستی که سال‌ها مبتنی بر آن زندگی کرده بود ـ فاصله گرفت و برای تحقق فرآیند جامعه‌سازی ملی به یکی از نحله‌های فکری تمدن مدرن گرایش پیدا کرد؛ این نحله‌ی فکری، اندیشه‌ی کمونیستی بود.

از این‌رو به واسطه‌ی ذهنیت سیاه چینی‌ها از استعمارگری تمدن غرب و وجود داشتن یک دشمنی دیرینه در طی سالیان گذشته از یک سو، و حاکم بودن پیوندهای سنتی بین اندیشه‌ی کنفوسیوستی با اندیشه‌ی مارکسیستی  ـ در مؤلفه‌هایی چون اصالت دادن به انسان (امانیسم) و فردگرایی ذهنی[7]‌ ـ از سوی دیگر، چین به سمت شوروی کمونیستی گرایش پیدا کرد. و چینی‌ها نیز این اندیشه را بستری برای تحقق آرمان‌های خود در مواجهه با استعمارگر آن دوره یعنی انگلیس مناسب دیدند.

«چینی‌ها بخشی از شیوه‌های سنتی زیست و اندیشه‌ی خویش را در اعتراض به طرز فکر و عمل غرب رها کردند؛‌ همان غربی که به اسلوب سنتی چینی‌ها انگ عقب‌ماندگی زده بود. چینی‌ها در دفع و رد ادعای برتری کلیت تفکر غربی، نوع خاصی از فلسفه‌ی غربی یعنی کمونیسم را به‌عنوان فلسفه‌ی برتر پذیرفتند[8]

در نهایت، انقلاب بورژوایی سال 1911 میلادی، چین کمونیستی را رقم زد و آخرین سلسله از تاریخ امپراتوری چین ـ چینگ ـ توسط آن ساقط و اولین جمهوری چین تأسیس شد؛ این جمهوری در 1912 با عنوان جمهوری خلق چین رسمیت پیدا کرد و رهبر این انقلاب کمونیستی، یعنی سون یات سن[9] که پدر چین مدرن نیز لقب گرفته بود، ریاست این جمهوری را به عهده گرفت.

این انقلاب سیاسی ـ  ‌اجتماعی پیش‌درآمد تحولی مهم و گسترده‌تر در تمدن چین شد؛ یعنی انقلاب مارکسیستی به رهبری مائو زدونگ.

 

«سون یات سن، رهبر انقلاب چین و پدر چین مدرن»
«سون یات سن، رهبر انقلاب چین و پدر چین مدرن»

 


 

پی‌نوشت:

[6]  تاریخ اندیشه در چین، از کنفوسیوس تا مائودسه‌دونگ ـ هرلی گلنسر کریل ـ ترجمه مرضیه سلیمانی ـ نشر ماهی ـ 1393 ـ صص267 و 268

[7] همان ـ اشاره به این مبحث در صص 22، 275 و...

[8] همان ـ ص 20

[9] Sun Yat Sen (1866-1925)

انقلاب دوم:

از ملی‌گرایی به کمونیسم رادیکال

استقرار حزب کمونیست چین: 1949 میلادی

 

 

1) آرمان سوسیالیسم برای جامعه‌سازی

رهبر انقلاب چین، سون یات سن، در 1925 میلادی درگذشت و جانشین وی، چیان کای شک[10] ریاست دولت را به عهده گرفت. عقاید این دو رهبر کاملاً با یک‌دیگر متفاوت بود؛ چیان کای شک موافق با اندیشه‌ی کمونیستی نبود و با حضور مستشاران شوروی مخالفت کرد و جلوی فعالیت‌های حزب کمونیست چین را گرفت و در مقابل آن، حزب کومین‌تانگ[11] را با علقه‌های ملی‌گرایانه تقویت نمود. چیان کای شک در حدود سی سالی که ریاست دولت را به عهده داشت، چین درگیر جنگ جهانی دوم با ژاپن بود و همچنین می‌بایست جنگ‌های داخلی را با کمونیست‌های به زاویه رانده‌شده اداره می‌کرد. رهبری جنبش کمونیستی به عهده‌ی مائو ز‌دونگ[12] بود؛ وی در تمام این سال‌ها فعالیت‌های گسترده‌ای را برای به قدرت رسیدن حزب کمونیست انجام داد. مهم‌ترین این فعالیت‌ها که منشق از «علم مبارزه‌ی کمونیسم» است، تشکیل ارتش سرخ با محوریت دهقانان و گروه‌های چریکی متشکل از جوانان را در پی داشته است. نقطه‌ی عطف فعالیت‌های نظامی کمونیست‌ها راه‌پیمایی طولانی جنوب به شمال بوده است؛ اقدامی که بیش از یک سال به طول انجامید و منجر به درگیری‌های گسترده‌ای بین دو حزب ملی‌گرا (پوزیسیون) و کمونیست (اپوزیسیون) شد و افراد زیادی در این زدوخوردها جان خود را از دست دادند.

«این راه‌پیمایی طولانی که یکی از برجسته‌ترین نقاط تاریخی حزب کمونیست به شمار می‌رود، مسافتی بیش از شش هزار مایل در سرزمین‌های خطرناک با کوهستان‌های بلند و رودخانه، در میان کمین سپاهیان کومین‌تانگ و گروه‌های دشمن طی شد. سرانجام در اکتبر 1935 پس از حدود یک سال راه‌پیمایی، با کاهش قابل توجه نیروها به حدود بیست هزار نفر (از صدوپنجاه هزار نفر) افراد زنده به ینان در ایالت شمال غربی شانکشی رسیدند[13]

کش‌وقوس‌ها با چریک‌های حزب کمونیست ادامه داشت تا این‌که در سال 1949 مائو ز‌دونگ رهبر این حزب توانست چیان کای شک را از قدرت سلب کند و رهبری چین را به عهده‌ بگیرد. با در اختیار گرفتن قدرت توسط مائو، وی جمهوری خلق چین را مبتنی بر رادیکال‌ترین اندیشه‌های کمونیستی پایه‌گذاری کرد و تنها راه رسیدن به آینده‌ی مطلوب را «شاه‌راه طلایی سوسیالیسم[14]» تعریف نمود.

«مائو معتقد بود چین فقط در صورتی می‌تواند فقر را پشت سر بگذارد و به شاه‌راه طلایی سوسیالیسم برسد که مردم تمام توانایی، فکر و اقدامات خود را در راستای اهداف جمعی قرار دهند[15]

پس از استقرار حزب کمونیست در رأس قدرت، مشکلات فروانی پیش روی حاکمان و رهبران چینی قرار داشت؛ مشکلاتی که ناشی از هشت سال جنگ با ژاپن (طی جنگ جهانی دوم)، چهار سال جنگ داخلی، حضور نیروهای استعمارگر خارجی در مناطق گسترده‌ای از کشور و همچنین نظام اقتصادی مبتنی بر فئودالیسم که حاکمیت ارباب‌ـ رعیتی را برای سال‌های زیادی رقم زده بود، از چین یک کشور نیمه‌استعماری‌ـ نیمه‌فئودالی به وجود آورده بود. از این‌رو، اولین کاری که رهبران کمونیست باید انجام می‌دادند، ایجاد یک نظام اقتصادی جدید بود که فقر و عقب‌افتادگی‌های این کشور چند صد میلیونی را در آن زمان اصلاح کند. از این‌رو بازسازی اقتصادی در قالب طرح‌های پنج‌ساله و ذیل طرح کلان مائو تحت عنوان «جهش بزرگ به جلو» تدوین و اجرایی شد.

«شعار معروف حزب در دوره‌ی جهش بزرگ راه رفتن بر روی دو پا و خوداتکای در توسعه‌ی هم‌زمان صنعت و کشاورزی بود. در این راستا علاوه بر تولید، ژنراتورهای نیروی برق و کارگاه‌های کود شیمیایی، زمین باید آباد و سیستم‌های آب‌یاری نیز توسط کشاورزان با استفاده از ابزارهای ساده ساخته می‌شد[16]

تمام این طرح‌ها و سیاست‌هایی که توسط دولت مرکزی تعریف شده و در دستور کار امور اجرایی چین قرار می‌گرفت، مبتنی بر نظریات مارکسیستی و به‌اصطلاح چپ بود که شکل‌گیری کمون‌های روستایی و کارگری را در کنار روحیه‌ی کار جمعی و تلاش حداکثری توده با ریاضت و ساده‌زیستی خاص فرهنگ بودایی ادغام کرده و خوانِش مائوئیستی از مارکسیسم را در چین نهادینه می‌کرد؛ و به‌عنوان الگو و روشی در کنار مدل اقتصادی شوروی، کوبا و آمریکای لاتین در پارادایم سوسیالیسم در قرن بیستم میلادی محسوب می‌شد. اجرای این طرح‌های اقتصادی و برنامه‌های کلان توسعه که هریک با فرازوفرود‌هایی نیز همراه بود، منجر به توسعه‌ی نظام کمونیستی چین می‌شد و هریک از رهبران سیاسی داخل حزب با در اختیار گرفتن قدرت سعی در تغییر جهت حزب به سمت مطلوب خود را داشت؛ از این‌رو اختلافات سیاسی و مرزبندی‌های قدرت میان رهبران حزب کمونیست پررنگ شده و ضرورت امر تصفیه‌ی ناخالصی‌های حزب موضوعیت میابد.

«مائو زدونگ، رهبر چین و بنیان‌گذار حزب کمونیست»
«مائو زدونگ، رهبر چین و بنیان‌گذار حزب کمونیست»

 

 


 

پی‌نوشت:

[10] Chiang Kai-shek (1887-1975)

[11] Kuomintang

[12] Mao Zedong

[13]  اژدهای شکیبا ـ فریدون وردی‌نژاد، ابوالفضل علمایی‌فر و شهرام قاضی‌زاده ـ نشر اطلاعات ـ چاپ دوم، 1390 ـ ص 190

[14] Socialism Golden Highway

[15]  چین چگونه سرمایه‌داری شد؟ ـ رونالد کوز و نینگ وان ـ ترجمه سید پیمان اسدی ـ نشر دنیای اقتصاد ـ 1393 ـ ص 18

[16]  اژدهای شکیبا ـ فریدون وردی‌نژاد، ابوالفضل علمایی‌فر و شهرام قاضی‌زاده ـ نشر اطلاعات ـ چاپ دوم، 1390 ـ ص 219

2) انقلاب فرهنگی: 1966 میلادی

بعد از گذشت تقریباً یک نسل از انقلاب چین و توسعه‌ی نهادهای مارکسیستی و دیگر نحله‌ها و مکاتب ایدئولوژیک و سیاسی درون جامعه، رهبر حزب کمونیست چین ـ مائو زدونگ ـ مفاد انقلابی دوباره را برای اصلاح مسیر پیش رو تنظیم و به دولت و توده‌های مردم ابلاغ نمود. این اقدام که به «انقلاب فرهنگی» نام گرفت، به مدت ده سال ـ از 1966 تا 1976 ـ در تمام مناطق چین جریان داشت. هدف این انقلاب، بازگشت به عقاید اولیه انقلاب مارکسیستی و تثبیت آرمان‌های سوسیالیسم بوده است؛ که از برآیند آن چینی‌زدایی از فرهنگ عمومی جامعه، تصفیه‌ و محاکمه‌ی مسئولین دولتی،

«...انقلاب فرهنگی یک نهضت ایدئولوژیک با هدف پیش‌گیری از فرسایش تدریجی روح انقلابی بود. این نهضت ترسیم‌کننده‌ی تجربیات اولیه‌ی چریک‌ها و اتکاء به توده‌ی مردمی بود که در مکتب مساوات پرورش یافته بود...

انقلاب فرهنگی به صورت رسمی در 8 آگوست 1966 آغاز شد؛ زمانی‌که کمیته‌ی مرکزی حزب کمونیست رهنمود شانزده ماده‌ای را تصویب نمود، انقلاب فرهنگی نه تنها با اصل زیربنایی اقتصاد مرتبط بود، بلکه با روبنای آن یعنی آموزش هنر، ادبیات و نظام‌های عرفی نیز ارتباط داشت و خواستار دگرگونی در آن‌ها بود...

از نیمه‌ی دوم ماه آگوست، هزاران جوان چینی در خیابان‌ها رژه می‌رفتند و اعلام می‌کردند که شیوه‌ی زندگی مردم چین باید تغییر کند. کتاب کوچک سرخ مائو در یک دست و پرچم سرخ در دست دیگرشان بود. جوانان با شور و هیجان فریاد می‌زدند که باید غرب‌زدگی را منکوب کرد، شیوه‌ی زندگی غربی را به دور افکند و در زندگی انقلابی بود...

در پاییز 1966. جنبش گاردهای سرخ چنان گسترش یافته بودکه کلاس‌های دبیرستان و دانشگاه‌ها را به تعطیلی کشاند. نقد همگانی که توسط گاردهای سرخ علیه رهبران حزب و ابزارهایشان هدایت می‌شد، به روی‌دادی هر روزه بدل گشت. رهبران حزب برای ارائه پاسخ‌هایی در خصوص سؤالاتی که دانشچویان خواستار پاسخ به آن‌ها بودند، به خیابان‌ها کشانده شدند. صحنه‌ی زندگی خصوصی مردم از حضور گاردهای سرخ در امان نبود...

حتا در جریان حمله‌ی یکی از واحدهای گارد سرخ، سفارت بریتانیا در آتش سوخت...

چین در ژانویه و فوریه 1967 منظره‌ی غول‌پیکری از پوسترها را با جزئیات و خطوط درشت شعار، صفوف و گردهمایی‌های بی‌پایان در دریایی از بنرها و پرتره‌ی مائو به نمایش گذاشته بود... آتش آشوب و خشونت‌ها در این زمان چنان شعله‌ور شده بود که تنها چاره‌ی باقی مانده برای برقراری مجدد نظم و پیش‌گیری از خشونت بیشتر، درخواست کمک از نیروها نظامی بود (فرصتی که مائو منتظرش بود!). ارتش آزادی‌بخش نیز با اشاره مائو در ژانویه 1967 مستقیماً وارد این آشفتگی داخلی شد و از این تاریخ نظامی نیروی نظامی نقش اصلی در تحولات مربوط به انقلاب فرهنگی را برعهده داشت. در حقیقت پس از بحران 1967 مائو تصمیم گرفت با تکیه بر نیروی مسلح قدرت مطلق را در دستان خود متمرکز کند. در ژانویه همین سال دولت مرکزی آشکارا از ارتش خواست تا با قاطعیت طرف انقلاب پرولتاریا را بگیرد و از تمام انقلابیون واقعی نیز خواست که به حمایت و پشتیبانی از ارتش آزادی‌بخش خرسند باشند.

بیشترین تأثیر انقلاب فرهنگی بر حوزه‌ی آموزش بود. چنان‌که مائو برای مردم کشور فرمانی صادر کرد که طبق آن می‌بایست به نابود کردن به‌اصطلاح «چهار عادت کهنه» بپردازند: «اندیشه‌های کهنه»، «فرهنگ کهنه»، «سنت‌های کهنه» و «عادت‌های کهنه». در پی این فرمان، گاردهای سرخ او کتاب‌های قدیمی، اشیای عتیقه‌ی گران‌بها، بناهای یادبود در سراسر چین و تقریباً صومعه‌های بودایی در تبت را از بین بردند...

در مجموع برآورد می‌شود که بیش از هفتاد میلیون انسان در چین نوین جان خود را از دست دادند[17]

 


پی‌نوشت:

[17]  اژدهای شکیبا ـ فریدون وردی‌نژاد، ابوالفضل علمایی‌فر و شهرام قاضی‌زاده ـ نشر اطلاعات ـ چاپ دوم، 1390 ـ گزیده‌ای از صفحات 229 تا 236

انقلاب سوم:

آغاز رابطه با آمریکا: 1971 میلادی

دیپلماسی چو ئن‌لای مبتنی بر دکترین تعدیل انقلاب و استراتژی آتش‌بس ایدئولوژیک



1) دکترین چو ئن‌لای: تعدیل انقلاب

اگر بخواهیم اثرگذارترین شخصیت‌های تاریخ مدرن را بررسی کنیم، بدون تردید چو ئن‌لای[18] از سرشناس‌ترین این افراد خواهد بود؛ چراکه آرمان یک ملتْ به اندازه‌ی یک‌پنجم جمعیت جهان را تغییر داد و اصول متفاوتی را برای آن‌ها مقرر کرد. چو ئن‌لای با مشخصه‌های یک انسان انقلابی از زمان شکل‌گیری حزب کمونیست چین وارد فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی شد و در به قدرت رسیدن مائو در فعالیت‌های انقلابی حزب خلق نقش مؤثر و کلیدی داشت. تا زمانی‌که در 1949 میلادی حزب خلق چین با رهبری مائو به قدرت رسید و او نیز به‌عنوان نخست‌وزیر دولت تا زمان مرگش یعنی 1976 میلادی در این سمت منصوب بود.

در زمان تصدی‌گری چو ئن‌لای در مسئولیت نخست‌وزیری دولت کمونیست چین که نزدیک به 30 سال به طول انجامید، به واسطه‌ی تقابل ایدئولوژیک دو قطب چپ و راست با محوریت مارکسیسم و لیبرالیسم در زمان جنگ سرد، تا سال 1969 میلادی هیچ ارتباطی بین دو کشور چین و آمریکا مطرح نبود. اما با مطالعه‌ی رفتار سیاسی وی در طول این دوران این نتیجه حاصل می‌شود که دغدغه‌ی اصلی او تعدیل رفتارهای انقلابی و رادیکال اعضای حزب و انقلابیون کمونیست خصوصاً رهبر حزب یعنی مائو بوده است؛ تا از رهگذر این تعدیل انقلابی به نظریات توسعه‌خواهانه با روی‌کرد ارتباط با جهان بیرون و جامعه‌ی بین‌الملل، خصوصاً آمریکا دست پیدا کند.

در این‌جا با طرح یک سوال درصدد تبیین تاریخی این فرض برخواهیم شد. حال سوال این است که با وجود مائو به‌عنوان یک شخصیت مستبد سیاسی ـ رفتار او در جریان اصلاحات دوران انقلاب فرهنگی چین ـ، نخست‌وزیری طولانی‌مدت چو ئن‌لای چگونه قابل تعریف است؟ چراکه مطالعه‌ی شخصیت چو ئن‌لای نشانی‌های فردی را می‌دهد که جهت‌گیری‌های فکری و ایدئولوژیک او در مقابل مائو تعریف شده و به‌عنوان فردی با فکر باز، توسعه‌خواه و بدون عقاید رادیکال نسبت به کمونیسم نشان داده شده است. حضور این دو کنار یک‌دیگر چگونه ممکن شده است؟ بخشی از پاسخ این سوال در شخصیت مائو و بخش دیگر در شخصیت و رفتار چو ئن‌لای نهفته است:

«اگرچه مائو جریان آزاد اندیشه را در هم کوبید و حوزه‌ی فکری را تک‌قطبی کرد، اما حامی تمرکزگرایی در دولت نبود. برخلاف لنین و استالین که تمرکز در ساختار سیاسی و اقتصادی را برای سوسیالیسم لازم می‌دانستند، مائو در سراسر زندگی‌اش با تمرکزگرایی جنگید. تجربه‌ی دهه‌ها جنگ چریکی به وی یاد داده بود که گذاشتن همه تخم مرغ‌ها در یک سبد خودکشی است، مهم نیست چه کسی مواظب سبد است... بی‌اعتمادی عمیق مائو به تمرکزگرایی به نخستین تلاش وی برای اصلاح نظام اقتصادی منجر شد و چین را از الگوی ارتدکس استالینی سوسیالیسم دور کرد. در اکتبر سال 1957 در سومین پلونوم کمیته هشتم پیش‌نهاد اصلاحی تصویب شد تا در سال 1958 اجرایی شود. هسته این اصلاح بازتوزیع قدرت در جهت اعطای اختیار بیشتر به مقامات محلی بود. در نتیجه دولت‌های محلی در برنامه‌ریزی اقتصادی، تخصیص منابع، سیاست مالی و مالیاتی و مدیریت منابع انسانی به خودمختاری بیشتری دست یافتند. به‌علاوه اداره بیشتر شرکت‌های دولتی به دولت‌های محلی واگذار شد. در حدود 88% شرکت‌های دولتی قبلا ادغام‌شده با وزارت‌خانه‌ها و بخش‌های دولت مرکزی به مقامات محلی درآمده بود[19]

این ویژگی‌های دیگر مائو، در کنار روحیات تند و خشن او باعث می‌شد که در نحوه اداره کشور تمایز او با رهبران دیگر مشخص شود. اما خیلی از چرخش‌هایی که در دوران بعد از انقلاب فرهنگی می‌توان در رفتار رهبران چین مشاهده کرد، متأثر از حضور فرد متنفذی چون چو ئن‌لای در دستگاه حاکمیتی و تصمیم‌سازی این کشور بوده است. فردی که از زبان هنری کیسینجر، «یک دنیادیده‌ی، خارج تحصیل‌کرده‌ی طرف‌دار مناسبات واقع‌بینانه با غرب» تعریف شده است.

«در درازنای شصت سال زندگی سیاسی، من هیچ شخصیت خارجی را تأثیرگذارتر و باوقارتر از چو ئن‌لای نیافته‌ام. کوتاه‌قد، آراسته، با چهره‌ای بشاش که قاب دو چشم درخشان و نافذ او بود. چو ئن‌لای با ذکاوت استثنایی و ظرفیت درون‌یابی ناملموس‌های روان‌شناختی طرف مقابل، بر هر وضعیتی غالب می‌شد. زمانی که چو را ملاقت کردم او بیست‌ودومین سال نخست‌وزیری خود را پشت سر می‌گذاست. وی به‌عنوان یک میانجی وفادار می‌کوشید در فضای دشواری میان رهبری چین و مردمی که درون‌مایه و نیروی کار یک دستور کار سنگین و توان‌فرسا بودند، بینش و بصیرت مائو را به برنامه‌های اجرایی منسجم تبدیل کند. به همین دلیل، چو ئن‌لای کنار گذاشتنی نبود. در همین حال، او سپاس و حق‌شناسی بسیاری را در چین به خاطر تعدیل زیاده‌روی‌های مائو، دست کم تا آن‌جا که شور انقلابی مائو تعدیل‌پذیر بود، نصیب خود کرده بود[20]

این موارد، تعبیر هنری کیسینجر مشاور امنیت ملی ریچارد نیکسون ـ رئیس جمهور آمریکا ـ در جریان جلسات و مذاکرات مخفیانه با چو ئن‌لای است؛ در سال 1971 میلادی بعد از 20 سال نزاع، کشمکش و عدم وجود هیچ نوع ارتباط مثبتی بین دو کشور چین و آمریکا، سفرهای سری کیسینجر به چین با پیش‌نهاد رئیس‌جمهور آمریکا آغاز شد؛ قطع ارتباطی که به واسطه‌ی عقاید ضد آمریکایی انقلاب کمونیستی مائو رقم خورده بود، اکنون قرار بود که توسط گروه دیپلمات‌های کاخ سفیدی به رهبری هنری کیسینجر در هم شکسته، مرزها و منازعات ایدئولوژیک برداشته و روابط بین دو کشور مبتنی بر اهداف دیگری پایه‌گذاری شود.

در این بین چو ئن‌لای به‌عنوان نخست‌وزیر چین و مشاور مائو ـ رهبر انقلاب ـ نقش کاتالیزور و تعدیل‌گر را بین عقاید سخت و برنده‌ی انقلابی رهبر بی‌رحم چین با ضرورت‌های نظام بین‌الملل و دغدغه‌های توسعه‌خواهانه بر عهده داشت. اما به قول کیسینجر، این انسان «تحصیل‌کرده‌ی طرف‌دار مناسبات واقع‌بینانه با غرب» چگونه توانسته بود از ابتدا در فعالیت‌های انقلابی حزب کمونیست حضور داشته باشد و بیش از 20 سال به‌عنوان نخست‌وزیر چین در کنار رهبر انقلابی چین باقی بماند و مسئول اصلی امور اجرایی کشور باشد و مسائل سیاست‌گذاری و تصمیم‌گیری را به عهده بگیرد؟

پاسخ این سوال را دنگ شیائوپینگ[21] معاون چو ئن‌لای می‌دهد؛ او در اواخر دهه‌ی 1970 بعد از مرگ مائو و ریاست جمهوری هوا گوفنگ، رهبر چین شد و در یک انتقال پارادایمی، سیاست آزادسازی اقتصاد را به طور کامل در چین پیاده کرد و تا اواخر دهه‌ی 1990 هم در سمت خود باقی بود. دنگ، چو ئن‌لای را این‌گونه توصیف کرده است:

«بدون حضور فعال نخست‌وزیر چو در صحنه، انقلاب فرهنگی بدون شک عواقب هولناک‌تری را به بار می‌آورد. و بدون نخست‌وزیر چو، انقلاب فرهنگی آن‌قدر به درازا نمی‌کشید... ما با هم وارد مسیر انقلاب شدیم.... خوشبختانه او از هیاهوی انقلاب فرهنگی جان سالم به در برد ولی ما قربانی آن شدیم. او در جریان انقلاب فرهنگی در وضعیت بی‌نهایت دشواری قرار گرفته بود؛ چیزهایی گفت و کارهایی کرد که به میل خود او نبود، اما مردم اکنون از سر خطاهای او گذشته‌اند چون می‌دانند که اگر او این‌گونه رفتار نمی‌کرد جان خودش هم به خطر می‌افتاد و آن‌گاه دیگر قادر نبود نقش مهم خنثی‌سازی را بازی کند و مانع ضرر و زیان سنگین بشود. او از همین راه جان بسیاری از مردم چین را نجات داد[22]

این توصیف دنگ به این معنی است که چو ئن‌لای برای این‌که در جریان قدرت باقی بماند و در تصمیم‌گیری‌ها و امور اجرایی کشور در کنار مائو حضور داشته باشد، با تصمیماتی که به‌زعم او نادرست بود و اصول «جهانی‌سازی[23]» در آن رعایت نمی‌شد، مخالفت نمی‌کرد و حتا به‌رغم میل باطنی‌اش آن تصمیم را انجام هم می‌داد؛ چراکه سعی در ایجاد تعامل با اعضای رادیکال حکومت چین خصوصا شخص مائو داشت تا بتواند اصول و نظریات مائو را تعدیل کند و به تعبیر معاونش در زمان تصدی‌گری مسئولیت نخست‌وزیری (دنگ شیائوپینگ)، نقش مهم خنثا‌سازی را ایفا نماید؛ نقشی که بازیگر مکملش رهبر حزب کمونیست چین، مائو ز‌دونگ بود. در نهایت، پس از تعدیل نظریات انقلابی و رادیکال کمونیستی، اندیشه‌های خودش را برای توسعه‌ی چین که در ارتباط با جهان خارج خصوصاً غرب و در رأس آن آمریکا تعریف می‌شد، جای‌گزین اصول موجود در نظام اداره‌ی چین کند. هنری کیسینجر، تمایزهای شخصیتی مائو و چو را در پنج مؤلفه بیان کرده است:

«تفاوت‌های بنیادی بین این دو رهبر در رفتار، کردار و شخصیت‌هایشان منعکس بود؛ مائو بر هر جمعی چیره می‌شد، اما چو جمع را تکمیل می‌کرد. مائو با تکیه بر احساسات انسانی می‌کوشید مخالفان را تحت‌الشعاع قرار بدهد، چو با ذکاوت می‌کوشید آن‌ها را مجاب یا غافل‌گیر کند. مائو با طعنه و کنایه نیش می‌زد، چو رسوخ می‌کرد. مائو خود را فیلسوف می‌دانست، چو نقش مجری و مذاکره‌کننده را داشت. مائو در پی این بود که به تاریخ شتاب ببخشد، چو راضی بود که از فرآیندهای تاریخی آموزه‌های عملی بگیرد. یکی از تکیه کلام‌های چو این بود که ‹سکان‌دار باید با امواج حرکت کند›. وقتی این دو رهبر با هم بودند، هیچ تردیدی در سلسله مراتب وجود نداشت؛ و این نه فقط به خاطر مفهوم رسمی آن، بل‌که در نمود ژرف‌تر رفتار بی‌نهایت مؤدبانه و احترام‌آمیز چو نسبت به مائو تجلی داشت[24]

عقاید میانه‌گرایانه و اعتدال‌خواه چو ئن‌لای در مواجهه با ایدئولوژی غربی آن‌گونه نبوده که صرفاً از خرابه‌های ناشی از انقلاب فرهنگی چین و بحران‌های ژئوپلیتیک و میلیتاریستی منطقه‌ی پیرامونی چین ناشی شده باشد. روی‌کرد چو ئن‌لای در تعامل با غرب با حفظ سمت به‌عنوان یک کمونیست به‌ذات رقم خورده است؛ و سابقه‌ای دیرین در افکار و اندیشه‌های او داشته است:

«چو ئن‌لای در 26 ژوئن 1957 ضمن سخنرانی تاریخی خود در کنگره‌ی ملی خلق، در زمینه‌ی وحدت و همبستگی با کشورهای کمونیست و اتفاق با تمامی نیروهای غیرمتعد علیه امپریالیست‌ها، به‌گونه‌ای که آنان را به پذیرفتن اصل «هم‌زیستی مسالمت‌آمیز» تشویق نماید، تأکید ویژه‌ای نموده است... به نظر وی، «هم‌زیستی مسالمت‌آمیز» با کشورهای کمونیست نه تنها برای کشورهای سرمایه‌داری شدنی است، بل‌که خود ضرورتی گریزناپذیر به‌شمار می‌آید. او تأکید نموده که اگر آمریکا و دیگر قدرت‌های سرمایه‌داری به هم‌زیستی مسالمت‌آمیز تن در ندهند، موقعیت بین‌المللی آن کشورها بیش از پیش به ناتوانی خواهد گرایید و هر آینه به جنگ دست یازند فرجامی جز نابودی نخواهند داشت. وی همچنین ابراز امیدواری کرد که امپریالیست‌ها، به‌ویژه ایالات‌متحده‌ی آمریکا سرانجام ناگذیر خواهند شد به گفت‌وگوی همه سویه با کشورهای کمونیست تن در دهند[25]

وظیفه‌ی چو ئن‌لای در رفتارشناسی سیاسی او طی سی سال مسئولیتش در حزب کمونیست چین، تعدیل رفتارهای انقلابی و تحول‌خواهانه‌ی رهبران حزب در نسبت با نفی نظام بین‌الملل به رهبری غرب بوده است. «دکترین چو ئن‌لای» را با محوریت «تعدیل انقلاب» می‌توان این‌گونه بیان کرد که او یک کمونیست علاقه‌مند به مائو و پای‌بند به ارزش‌های سوسیالیسم بود، اما قائل به ادامه‌ی انقلابی تحول‌خواهانه در برابر ایدئولوژی رقیب نبود. از این‌رو در مقام سیاست‌گذاری اهداف انقلاب چین را به سمت دیگری جهت‌دهی کرد و آرمان ملت را در پارادایم دیگری خلاصه نمود.

 در این بین بهترین استفاده را غرب از برقراری رابطه در قالب مذاکرات کرده است؛ ترفند غرب بعد از شکست در جبهه‌ی نظامی با کمونیست‌های ویتنام و کره‌ی شمالی این بوده که با استراتژیِ مذاکره، دکترین استحاله‌ی انقلاب‌های کمونیستی را در شوروی و چین در دستور کار قرار دهند.

 


پی‌نوشت:

[18] Zhou Enlai

[19] چین چگونه سرمایه‌داری شد؟ ـ رونالد کوز و نینگ وان ـ ترجمه سید پیمان اسدی ـ نشر دنیای اقتصاد ـ 1393 ـ صص 38 و 42

[20] چین ـ هنری کیسینجر ـ ترجمه حسین رأسی ـ نشر نگاه معاصر ـ 1392 ـ صص 327 و 328

[21] Deng Xiaoping

[22] همان ـ صص 329 و 330

[23] Globalization

[24] همان ـ ص 328

[25] کمونیسم، نگاهی به کارنامه‌ی کمونیسم جهانی ـ حیدرقلی عمرانی ـ نشر اطلاعات ـ چاپ اول، 1376 ـ صص 390 و 391

2) زمینه‌های شکل‌گیری رابطه بین چین با آمریکا

همان‌طور که در مطلب قبلی مطرح شد، رابطه‌ی چین با آمریکا در سطح مقامات عالی کشوری از 7 ژوئیه 1971 به صورت جدی، رسمی و سری آغاز شد. اما این اولین مرتبه‌ای نبود که نمایندگان دو کشور با هم قرار ملاقلات می‌گذاشتند و رابطه برقرار می‌کردند؛ البته به‌سادگی هم این امر ممکن نشده بود؛ زمینه‌ها و مقدماتی برای شکل‌گیری این رابطه مطرح است و این‌که سابق بر ایجاد این رابطه، سفرا و دیپلمات‌های دو کشور جلساتی را تحت عنوان «جلسات ورشو» از سر گذرانده بودند و در مناقشاتی چون حضور نظامی آمریکا در تایوان و ویتنام و موارد دیگر نتوانسته بودند به توافق برسند؛ از این‌رو مناقشه‌ی دو کشور در سطح استراتژیک هم‌چنان پابرجا بود.

زمینه‌ی ایجاد این رابطه این‌گونه بود که در آن برهه‌ی حساس تاریخی، آمریکا با پیچیده‌شدن شرایط نظام بین‌الملل در تنگنای تصمیم‌گیری قرار گرفته بود؛ چراکه:

  1. از یک‌سو، مستقیماً درگیر جنگ سرد شده بود و با قوی شدن بلوک شرق با محوریت شوروی در دو بعد ایدئولوژیک و استراتژیک درگیر منازعه بود.
  2. از سوی دیگر، خرابه‌های جنگ ویتنام را بر سرش می‌دید که آوار شده و انگشت اتهام جهان به سمت او نشانه رفته است.
  3. جانب دیگر ماجرا، اقدام ژنرال مک آرتور ـ فرمانده نظامی آمریکاـ در پیش‌راندن نیروهای تحت فرمانش در خاک کره بود که با هدف به‌ظاهر صلح در منطقه در ماجرای تقابل دو کره، منجر به آغاز جنگی بی‌برنامه و بازشدن پای نظامی چین به طرف‌داری از کره‌ی شمالی شده بود؛ که در سه سال درگیری و حضور نظامی چین برای طرف‌داری از متحد ایدئولوژیک خود، یعنی کره‌ی شمالی، بیش از دو میلیون و پانصد هزار کشته از چینی‌ها بر جای ماند[26]!

از این‌رو، ایالات‌متحده نیازمند ایجاد روابطی سازنده با کشورهای جهان بود تا حیثیت از دست رفته‌ی خود را بازسازی کند.

چین کمونیست نیز در آن برهه‌ی تاریخی با شرایطی روبه‌رو بود که می‌بایست از خود انعطاف نشان داده و به حرف اعتدال‌گرایان داخل حزب گوش فرا می‌داد و به سمت ایجاد رابطه با کشورهای دیگر خصوصاً آمریکا می‌رفت و تنش‌های موجود را با مذاکره مرتفع می‌کرد. شرایط چین ناشی از این بود که:

  1. زمینه‌های تاریک و فاجعه‌بار ناشی از تصمیمات انقلاب فرهنگی و اقدامات رادیکال جمهوری خلق چین، دولت را ملزم به بازسازی و ترمیم چهره‌ی خود کرده بود. در انقلاب فرهنگی که ده سال طول کشید و چین نوین مبتنی بر اصول خالص مارکسیستی ـمائوئیستی پس از آن نزج گرفت، بیش از هفتاد میلیون انسان چینی کشته شدند[27]!
  2. افزایش مناقشات نظامی بین چین و شوروی ـ به‌عنوان قطب مقابل آمریکا و غرب ـ محرک و پیش‌برنده‌ی سرنوشت‌سازی بود. در اوایل سال 1969 میلادی، در جزیره‌ی ژن یائو (دمانسکی)، اطراف رودخانه‌ی اوسوری، یعنی مرز مشترک چین و شوروی علائم یک جنگ تمام‌عیار به یک‌باره نمایان شد و تا سرحد تهدید شوروی به حمله به تأسیسات اتمی چین پیش رفت. این مسئله باعث افزایش فاصله بین چین و شوروی شد. البته ریشه‌های این شکاف در بعد اختلاف ایدئولوژیک دو کشور بود که چین مبتنی بر مائوئیسم و شوروی مبتنی بر استالینیسم اداره می‌شد؛ و این دو نحله‌ی مارکسیستی با هم اختلافاتی در اداره‌ی کشور داشتند.
  3. حضور نظامی آمریکا در خاک تایوان و رسمیت داشتن این جزیره در سازمان ملل به‌عنوان پایتخت چین به‌رغم حضور جمهوری خلق در پکن. اهمیت جزیره‌ی تایوان برای دولت چین از این حیث بود که بعد از به قدرت رسیدن حزب کمونیست، به دلیل مساعد بودن اوضاع در منطقه‌ی تایوان، چیان کای‌شک ـ رهبر حزب ملی‌گرا ـ در این جزیره مستقر شد و حزب کومینگ تانگ را از آن‌جا اداره می‌کرد. از این‌رو دولت چین، خروج نظامیان آمریکا از تایوان و بازگشت آن را به خاک چین به‌عنوان خط قرمز خود تعریف کرده بودند.
  4. حضور توسعه‌خواهان اعتدال‌گرا در دولت که وظیفه‌شان تعدیل زیاده‌روی‌های رهبر کمونیست چین یعنی مائو بود. در رأس این افراد شخص چو ئن‌لای بود که به دلیل ظرفیت‌های اجرایی و تعاملی که با شخص مائو داشت از صحنه‌ی فعالیت‌های دولت کنار گذاشتنی نبود.

درنتیجه، با وجود این زمینه‌هایی که ناشی از ضرورت‌های استراتژیک برای هر دو کشور بود، ایجاد ارتباط موضوعیت یافت. اما مهم‌ترین دلیلی که ایالات‌متحده را به چین نزدیک کرد، ظرفیت ایدئولژیک این کشور بود که با قرارگرفتن در اردوگاه کمونیسم خطری جدی برای لیبرالیسم آمریکا محسوب می‌شد و آن را به دشمنی خونی برای تمدن غرب تبدیل کرده بود؛ و نزدیک شدن آمریکا با این کشور امکان تعدیل آرمان‌های انقلابی کمونیستی را در براندازی نظام امپریالیستی لیبرالیسم فراهم می‌کرد و موجب تعمیق شکافی جدی بین دو همسایه‌ی هم‌فکر یعنی شوروی و چین می‌ِشد و خطر ایدئولوژی رقیب را برای آمریکا تخفیف می‌داد.

«مائو برقراری روابط حسنه را یک ضرورت استراتژیک می‌دانست، در حالی‌که نیکسون آن‌را فرصتی برای بازتعریف روی‌کرد آمریکا نسبت به سیاست خارجی و رهبری بین‌المللی تلقی می‌کرد. او ـ نیکسون ـ می‌خواست از گشودن درها به سمت چین بهره‌جویی کرده و به مردم آمریکا نشان بدهد که حتا در اوج هیاهوی یک جنگ توان‌فرسا، او قادر است که طرحی برای یک صلح بلندمدت تدبیر و ترسیم کند. نیکسون و همکارانش درصدد برآمدند تا با ازسرگیری رابطه با یک‌پنجم جهان، عذاب عقب‌نشینی اجتناب‌ناپذیر و دشوار از جنوب‌شرقی آسیا را در چهارچوب واقعیت‌های موجود نظامی و سیاسی توجیه کند. درست همین‌جا بود که مسیر مائو ـ این نظریه‌پرداز و مروج انقلاب همیشگی ـ با مسیر نیکسون ـ این استراتژیست بدبین ـ در یک نقطه تلاقی کرد[28]

 


پی‌نوشت:

[26]  استناد آمار در: کمونیسم، نگاهی به کارنامه‌ی کمونیسم جهانی ـ حیدرقلی عمرانی ـ نشر اطلاعات ـ چاپ اول، 1376 ـ ص 431

[27]  استناد آمار در: اژدهای شکیبا ـ فریدون وردی‌نژاد، ابوالفضل علمایی‌فر و شهرام قاضی‌زاده ـ نشر اطلاعات ـ چاپ دوم، 1390 ـ ص 236

[28] چین ـ هنری کیسینجر ـ ترجمه حسین رأسی ـ نشر نگاه معاصر ـ 1392 ـ صص 290 و 291


3) نطفه‌گذاری رابطه چین با آمریکا توسط ریچارد نیکسون

«ما باید این واقعیت را ساده نگیریم که استفاده از فوت و فن سیاست حتا در مورد کمونیست‌ها نیز مؤثر است؛ مذاکره می‌تواند تغییر مثبتی را موجب شود.... کسانی‌که (اشاره به افرادی در دو حزب جمهوری‌خواه و دموکرات) با مذاکره با کمونیست‌ها به هر شکلی مخالف‌اند، با تماس با چین کمونیست نیز مخالف هستند؛ اما با یک چین قوی و مستقل که روابط خوبی با غرب دارد، جهان مکان امن‌تری خواهد بود تا با یک چین ضعیف و رام‌شده و وابسته به شوروی[29] ـ ریچارد نیکسون

نطفه‌ی رابطه‌ی چین با آمریکا توسط شخص رئیس‌جمهور ایالات‌متحده یعنی ریچارد نیکسون منعقد شد. راس تریل، چین‌شناس استرالیایی و استاد دانشگاه هاروارد در کتاب معروف خود «هشت‌صد میلیون مردم چین»، بنیان این رابطه را بیان می‌کند؛ وی از جمله‌ی افرادی بود که در جریان آمدوشدهای دیپلماتیک بعد از انقلاب فرهنگی چین، در گروه دیپلمات‌های استرالیایی به همراه نخست‌وزیر این کشور به چین سفر کرده و جلسات متعددی را در آن زمان با مسئولان و رهبران سیاسی جمهوری خلق چین داشته است. وی اساس رابطه‌ی دو کشور را در طی یکی از جلساتش این‌گونه متوجه می‌شود:

«درباره‌ی تکوین عشق‌بازی چین و آمریکا سه نکته‌ی قابل‌توجه دست‌گیرم شد؛ اساس کار در سال 1969، یعنی هنگامی‌که نیکسون و دوگل ملاقات کردند و دوگل گفت‌گویش را به پکن گزارش کرد، ریخته شد. بدین ترتیب دو سال بعد که آمریکا نخستین قدم را برداشت برای پکن چندان دشوار نبود که جدی بودن رئیس‌جمهور ایالات‌متحده را (نسبت به ایجاد رابطه) باور کند. همان‌طور که همه می‌دانند، نیکسون دوگل را می‌ستود (دست‌کم در این‌باره با مائو تسه‌تونگ وجه مشترکی دارد). نیکسون شائق بود که پیرامون پاره‌ای از طرح‌های درازمدت خود با رئیس‌جمهور فرانسه صحبت کند. مردی که از جانب دوگل مأمور ابلاغ نظرات نیکسون به پکن شده بود این مطلب را به من اظهار داشت؛ و تعریف کرد که برخورد چینی‌ها چگونه بوده است. نیکسون در ماه سوم ریاست‌جمهوریش، به دوگل اعلام کرد که قصد دارد به هر قیمت که شده از ویتنام عقب‌نشینی کند، و همچنین بر آن است که روابط آمریکا و چین را قدم‌به‌قدم به حال عادی درآورد[30]...»

ریچارد نیکسون برای این‌که بتواند به این هدف خود جامه‌ی عمل بپوشاند، از آن‌جایی که جلسات موسوم به ورشو در سطح سفیران دو کشور کارساز و نتیجه‌بخش نبود، سعی کرد تا از روش‌های غیررسمیْ حضور خود را در چین میسر کند. از سوی دیگر با توجه به این‌که سفارت‌خانه‌های دو کشور بیش از بیست سال از کار تعطیل شده بود، پیام‌های دیپلماتیک بعضاً از طریق کانال ورشو ـ پایتخت کشور لهستان ـ به یک‌دیگر منتقل می‌شد.

نیکسون توانست طی همایشی در ورشو از طریق دیپلمات‌هایش پیامی را به‌صورت غیررسمی به دیپلمات‌های چینی برساند؛ مبنی بر درخواست ملاقاتش با رهبران چین. دو هفته‌ی بعد نیز سفیر چین در ورشو به سفیر آمریکا پاسخ پیام را داد و از او دعوت کرد تا مقدمات از سرگیری مذاکرات موسوم به «ورشو» را فراهم کنند.

آغاز این مذاکرات که تا صدوسی‌وچهار جلسه هم ادامه پیدا کرده بود و نتیجه‌ای هم نداشت، در کنار اظهارنظرهای غیررسمی رهبران دو کشور ـ حین برگزاری این جلسات طی سخنرانی‌هایشان درخصوص تعامل و ایجاد رابطه با کشور مقابل و فرازونشیب‌های دیگری که در بازه‌ی یک سال رخ داد ـ، درنهایت منجر به این شد که چو ئن‌لای اولین درخواست رسمی کشورش را به کاخ سفید ارائه کند. این دعوت رسمی مبنی بر ضرورت ایجاد روابط دوطرفه و حل‌وفصل معضل به رسمیت شناختن تایوان به‌عنوان بخشی از خاک چین و دعوت از نماینده‌ی رسمی ایالات‌متحده انجام شد؛ و در 8 دسامبر 1970 طی یک نامه‌ی دست‌نویس و هم‌زمان از طریق سفیر پاکستان و رومانی به آمریکا ارسال گردید تا اصل نامه به هنری کیسینجر ـ مشاور امنیت ملی رئیس جمهور آمریکا ـ تحویل داده شود.

 


پی‌نوشت:

[29]  پیروزی بدون جنگ، 1999 ـ ریچارد نیکسون ـ ترجمه‌ی فریدون دولت‌شاهی ـ نشر اطلاعات ـ چاپ ششم، 1389 ـ ص186

[30]  800.000.000 مردم چین ـ راس تریل ـ ترجمه حسن کام‌شاد ـ نشر خوارزمی ـ چاپ یکم، 1352 ـ ص 188

4) دیپلماسی پینگ‌پونگ، آخرین گام تا آغاز

دیپلماسی زمانی موضوعیت می‌یابد که دو کشور بر سر اهداف و منافعشان با یک‌دیگر به اختلاف برسند. در این موقع هر گروهی که قدرت و اراده‌ی بیشتری داشته و هدف و چشم‌انداز را زودتر تعریف کرده باشد، می‌تواند منافع طرف مقابل را به سمت خودش متمایل کند. از این‌رو دیپلماسی به زبان ساده «ارتباط و تعامل با طرف مقابل و استفاده از این مجرای ارتباطی برای رسیدن به منافع خودمان» تعریف می‌شود.

در کنار دیپلماسی‌های رسمی که از طریق رؤسای جمهور و وزرای امور خارجه ممکن است رقم بخورد، دیپلماسی‌های غیررسمی وجود دارد که از طریق تعامل مردمان این کشورها ارتباط آغاز می‌شود؛ که به «دیپلماسی عمومی[31]» یا «دیپلماسی ملت‌ها[32]» شناخته می‌شود؛ و می‌تواند از طریق فیس‌بوک، توئیتر، سینما و ورزش‌کاران این کشورها رقم بخورد. البته بدیهی است که بدانیم صحنه‌گردانی و اداره‌ی دیپلماسی‌های غیررسمی نیز در پشت صحنه از طریق کارگزاران و مجاری رسمی به وجود می‌آید.

حال، «دیپلماسی پینگ‌پونگ[33]» نیز اقدامی بود که در همان بحبوحه‌ی تنش‌ها و نامه‌نگاری‌ها بین مسئولین دو کشور توسط رهبران چین تعریف و مهندسی شد تا اقدامی باشد برای عادی‌سازی روابط بین دو قطب متضاد ایدئولوژیک. داستان «دیپلماسی پینگ‌پونگ» را کیسینجر این‌گونه شرح می‌دهد:

«ماجرا از این قرار است که، در همان ایامی که ما سرگرم ردوبدل کردن پیام‌هایمان بودیم، تیم ملی پینگ‌پونگ چین در مسابقات بین‌المللی ژاپن در حال رقابت بود؛ و این نخستین بار از آغاز انقلاب فرهنگی در چین بود که یک تیم ورزشی در میدانی خارج از چین به رقابت می‌پرداخت. در همین سال‌های اخیر آشکار شده بود که باید مسابقه‌ای در این میدان بین تیم‌های چین و آمریکا برگزار شود، مناظره‌های جنجالی محرمانه‌ای را بین اعضای کادر رهبری چین برانگیخته بود. وزارت خارجه چین ابتدا توصیه کرده بود که تیم چین در این مسابقات شرکت نکند یا دست‌کم از رویارویی با آمریکا سر باز بزند. چو ئن‌لای موضوع را برای بررسی به مائو واگذار کرده بود و او هم دو روز تمام روی موضوع تعمق کرده بود. یکی از شب‌هایی که مائو دچار بی‌خوابی مزمن شده بود ـ که سال‌ها از آن رنج می‌بردـ پس از مصرف قرص خواب‌آور سرگیجه گرفت و روی مبلی در دفتر کار خود دراز کشید. اما پس از چند دقیقه که به همان حالت از حال رفته بود، ناگهان بیدار شد و خس‌خس‌کنان از پرستارش خواست که به وزارت امور خارجه تلفن کرده و از آن‌ها بخواهد که تیم پینگ‌پونگ آمریکا را به چین دعوت کنند. پرستار با ناباوری از مائو پرسید: «آیا دستورهای شما بعد از مصرف قرص خواب‌آور هم به حساب می‌آیند و لازم‌الاجرا هستند؟» مائو پاسخ داد: « بله، به حساب می‌آیند و لازم‌الاجرا هستند؛ هر کلمه‌ی آن‌ها به حساب می‌آید. اما باید عجله کنید چون ممکن است دیر شود. این فرصت نباید از دست برود.»

طبق دستور مائو، بازیکنان چین از فرصت استفاده کردند و در جریان همان مسابقات ژاپن، از تیم آمریکا دعوت کردند که برای بازی‌های دوستانه به چین سفر کنند. متعاقب این دعوت، روز 14 آوریل 1971 پینگ‌پونگ‌بازان جوان آمریکایی خود را در تالار بزرگ خلق چین و در حضور چو ئن‌لای یافتند، که به مراتب بالاتری از آن افتخاری بود که اکثریت قریب به اتفاق سفرای خارجی مقیم پکن می‌توانستند در طول مأموریت‌شان به آن دست پیدا کنند.

در نطق کوتاهی که چو ئن‌لای به مناسبت ورود ورزشکاران آمریکایی و خیرمقدم از آن‌ها ایراد کرد، اظهار داشت:

شما فصل نوینی را در مناسبات آمریکا و چین گشوده‌اید. من اطمینان دارم که شروع این دوستی جدید از حمایت اکثر ملت‌های ما برخوردار است[34].»

 

«هنری کیسینجر و یکی از دیپلمات‌های چینی در حاشیه‌ی مذاکرات»
«هنری کیسینجر و یکی از دیپلمات‌های چینی در حاشیه‌ی مذاکرات»
«هنری کیسینجر و یکی از دیپلمات‌های چینی در حاشیه‌ی مذاکرات»
«هنری کیسینجر و یکی از دیپلمات‌های چینی در حاشیه‌ی مذاکرات»

 


پی‌نوشت:

[31] Public Diplomacy

[32] People-to-People Diplomacy

[33] Ping-Pong Diplomacy

[34] چین ـ هنری کیسینجر ـ ترجمه حسین رأسی ـ نشر نگاه معاصر ـ 1392 ـ صص 315 و 316


5) مهندسی روابط به رهبری هنری کیسینجر و چو ئن‌لای با استراتژی آتش‌بس ایدئولوژیک

سفر نیکسون به پکن، بیانیه‌ی شانگهای

پس از این‌که با «دیپلماسی پینگ‌پونگ» اجرا و در تاریخ سیاسی ثبت شد، نامه‌نگاری‌ها و اظهارنظرهای سیاسی دوپهلوی رهبران دو کشور نسبت به یک‌دیگر بیشتر شد، و دست‌نوشته‌های چو ئن‌لای و کیسینجر ادامه پیدا کرد تا منجر به سفر رسمی اما سری تیم دیپلماتیک کاخ سفید به رهبری هنری کیسینجر در 9 ژوئن 1971 به چین شد. مقدمات استقبال از این تیم دیپلماتیک از دو سال قبل توسط چو ئن‌لای پیش‌بینی شده بود و این نشان‌دهنده‌ی عزم و برنامه‌ریزی وی برای ایجاد رابطه با آمریکا است.

«این گروه دیپلمات‌های چینی ـ استقبال‌کنندگان از دیپلمات‌های آمریکایی ـ را چو ئن‌لای دو سال پیش، زمانی‌که نظریه‌ی برقراری مناسبات با ایالات‌متحده برای نخستین بار در پیامد گزارش مارشال‌ها[35] در پکن مطرح شد، تشکیل داده بود[36]

«من به همراه گروهی از دست‌یاران و مشاوران کاخ سفید، سفر سری خود را به پکن از مسیر «سایگون، بانکوک، دهلی‌نو و راولپندی» آغاز کردیم. این یک سفر غیرعلنی و هدف اعلام‌نشده‌ی آن حقیقت‌یابی به نمایندگی از طرف رئیس‌جمهور ایالات‌متحده بود. گروه ما دست‌چین پرتجربه و کارآزموده از مقاماتی نظیر «وینستون لرد، جان هولدریج و دیک اسمایزر» و دیگران بود؛ به همراه دو مأمور حفاظتی[37]

حضور گروه دیپلمات‌های آمریکایی در چین که برای مدت 48 ساعت تنظیم شده بود، طی دو جلسه رقم خورد و در هر نوبت نکات جدیدی مطرح و گره‌های بیشتری از روابط دو کشور گشوده می‌شد. هدف اصلی این جلسات زمینه‌سازی و آماده کردن فضای داخلی چین و نظام بین‌الملل برای ورود رئیس‌جمهور آمریکا ـ ریچارد نیکسون ـ به چین و همچنین آماده‌سازی متن پیش‌نویس توافق دو کشور موسوم به «توافق شانگهای» بود؛ این توافق می‌بایست پس از ورود نیکسون به چین و طی جلسات فشرده جهت هماهنگی‌های نهایی به امضای رؤسای دولت دو کشور می‌رسید. نهایتاً هم در 21 فوریه 1972 این امر به وقوع پیوست؛ نیکسون با تیم همراهش وارد چین شد و با استقبال رسمی دولت مواجه گردید و به‌درخواست شخص مائو نیز مستقیماً به دیدار وی ـ رهبر حزب کمونیست چین ـ رفت. در این سفر بیانیه‌ی مشترک موسوم به شانگهای بین دو کشور به نتیجه رسید و به اطلاع عموم گذاشته شد.

«به این ترتیب بیانیه‌ی مشترکی که در چین صادر شد و در همه‌ی رسانه‌های عمومی آن‌ها انعکاس یافت، به آمریکا اجازه می‌داد که تعهد خود را به آزادی‌های فردی و پیش‌رفت اجتماعی برای همه‌ی ملت‌ها با تأکید و صراحت بی‌سابقه اعلام کند، روابط نزدیک خود با متحدان ایالات‌متحده در کره‌ی جنوبی و ژاپن را به اطلاع همگان برساند، و به‌گونه‌ای روشن و دقیق دیدگاه خود را از یک نظام بین‌المللی که لغزش‌ناپذیری کشورها را نفی می‌کرد و ملت‌ها را توان‌مند می‌ساخت تا بدون دخالت بیگانگان به پیش‌رفت و توسعه بپردازند، بیان کند. بخش چینی هم به همین اندازه رسا و پرمعنی، اما از دیدگاه مخالف ارائه شد...

با امضای بیانیه‌ای که دیدگاه هر دو طرف را به صراحت بازگو می‌کرد، طرفین در عمل به یک‌دیگر اعلام آتش‌بس ایدئولوژیکی می‌دادند و هرجا هم که دیدگاهشان هم‌گرا بود با زیرخط بر آن تأکید می‌گذاشتند[38]

در مجموع، طی جلساتی که در گام نخست بین چو ئن‌لای و هنری کیسینجر و در گام دوم بین ریچارد نیکسون با مائو ز‌دونگ و چو ئن‌لای برگزار شد، با دستورکار قرار دادن یک استراتژی، انقلاب چین در یک بازه‌ی تقریباً ده ساله ـ از 1972 تا ریاست جمهوری دنگ ژیائوپینگ ـ تغییر ماهیت داد و اداره‌ی جامعه را مبتنی بر اصول لیبرالیسم رقم زد؛ یعنی استراتژی «آتش‌بس ایدئولوژیک». به این معنی که دو طرف پذیرفته بودند در دستور جلسات خود وارد اصول فلسفی و ایدئولوژیک نشوند و تلاش کنند تا در موضوعات استراتژیک به نقاط مشترک برسند و اهداف یکسانی را برای تأمین منافع ملی خود تعریف کنند.

چو ئن‌لای به‌عنوان نخست‌وزیر چین به‌مدت سی سال فردی نفوذی محسوب می‌شود که با تلاشی مستمر و در حرکتی آرام و خزنده راه را برای نظام امپریالیستی آمریکا باز کرد؛ تا اولین رابطه بعد از بیست سال فاصله بین دو کشور چین و آمریکا ـ با توجه به استقرار نظام کمونیستی در چین ـ ایجاد و مسیر توسعه و نوسازی چین مبتنی بر انگاره‌های جهانی‌سازی بازگشایی شود.

تنها دلیل جدایی چین از غرب و خصوصاً آمریکا گپ ایدئولوژیک بین این دو کشور پهناور بود و تنها راه کاهش این گپ هم، «آتش‌بس ایدئولوژیک». کاری که چو ئن‌لای با هدایت ریچارد نیکسون و هنری کیسینجر توانست به‌خوبی از پس آن برآید. درنهایت این اتفاق افتاده است که چین امروز با داشتن ظاهر کمونیستی در نظام سیاسی خود با لیبرالیسم اقتصادی اداره می‌شود؛ و این یک تناقض آشکار است که دیر یا زود منجر به فروپاشی و سقوط این نظام تمدنی خواهد شد.

ضصث
«چو ئن‌لای و هنری کیسینجر در حین مذاکره[39]»

 

789
«چو ئن‌لای و هنری کیسینجر در حاشیه‌ی مذاکرات[40]»
qwe
«چو ئن‌لای و ریچارد نیکسون در حاشیه‌ی مذاکرات[41]»

 

qwer
«چو ئن‌لای و ریچارد نیکسون در حین مذاکرات[42]»

 

qwe
«رهبران دو کشور[43]»
qwe
«رهبران دو کشور[43]»

 

qwe
ریچارد نیکسون و مائو ز‌دونگ

«اولین برخورد رهبران دو کشور در 1972 میلادی[44]»

 


 

پی‌نوشت:

[35]  گروه یا کمیته مارشال‌ها در سال 1969 به پیش‌نهاد چو ئن‌لای متشکل از چهار فرمانده‌ی نظامی عالی‌رتبه ایجاد شد و حکم آن‌ها به امضای مائو رسید. وظیفه‌ی این کمیته این بود که با بررسی مسائل منطقه و رصد تحولات جهانی، گزارش‌هایی را برای تقویت توان تصمیم‌گیری رهبران چین تنظیم و ارائه کند. گزارشی را که کیسینجر در این‌جا مورد استناد قرار داده، گزارشی است که کمیته‌ی مارشال‌ها پس از آغاز درگیری‌های نظامی بین چین و شوروی در 13 اوت 1969 به تصمیم‌گیران اصلی جمهوری خلق چین ارائه دادند، که مبنی بر آن استفاده از ابزار مذاکره، راه‌کار مقابله با بحران پیش رو بود:

«در این هنگام، گرچه کميته چهار نفره مارشال‌ها معتقد بود احتمالاً شوروی در پی به راه انداختن جنگی تمام عيار عليه چين نيست، بر نياز چين به آمادگی برای بدترین سناریو تأکيد داشت. آنان معتقد بودند که چين برای کسب آمادگی جهت درگيری تمام‌عيار با شوروی باید با کارت ایالات‌متحده بازی کند. آنان در گزارشی با عنوان «نگاه ما به وضعيت فعلی» در 17 سپتامبر 1969 نوشتند که اگرچه مسکو در پی راه انداختن جنگی عليه چين است و نيروهای خود را به همين دليل در مرزهای چين مستقر کرده، اما دفتر سياسی حزب کمونيست شوروی نمی‌تواند به دليل ملاحظات سياسی به تصميم نهایی در این مورد برسد.

مارشال‌ها به همين دليل نتيجه گرفته بودند که چين برای مقابله با هر دو قدرت (شوروی و آمریکا)، باید از مذاکره به‌عنوان ابزاری عليه آن‌ها بهره جوید و مذاکره و گفت‌وگوهای آمریکا ـ‌چين در سطح سفير باید در زمان مناسب آغاز شود (گزارش راهبردی: چین و آمریکا، از مذاکره تا رابطه ـ دکتر محسن شریعتی‌نیا ـ مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت نظام ـ مهر 1386‌).»

[36] همان ـ ص 324

[37] همان  ـ‌ ص 321

[38]  همان ـ ص 364

[39]  تصویر از کتاب: «چین» ـ هنری کیسینجر ـ نشر نگاه معاصر ـ 1392

[40]  تصویر از: http://www.nixonlegacy.org

[41]  تصویر از: http://www.nixonlegacy.org

[42]  تصویر از: http://www.nixonlegacy.org

[43]  تصویر از: http://www.nixonlegacy.org

[44] تصویر از کتاب: چین ـ هنری کیسینجر ـ ترجمه حسین رأسی ـ نشر نگاه معاصر ـ 1392

این تصویر در تاریخ سیاست ماندگار شد؛ تصویری که حکایت‌کننده‌ی آغاز ارتباط دوستانه‌ی رهبران دو کشورِ دشمن بود.

6) فرجام چو ئن‌لای

پس از گذشت سی سال از انقلاب کمونیستی چین، تغییر و تحولات نسلی دامن رهبران انقلاب را گرفت. کسانی‌که در اواخر سن میان‌سالی انقلاب کرده بودند، امروز در 1976 به سن پیری رسیده و به فرجام عمرشان نزدیک می‌شدند. چو ئن‌لای به‌عنوان یک رهبر سیاسی، به‌رغم تمام اعتقادی که به کمونیسم و توان آن در ساخت جامعه داشت، در طی سی سال از عمر نخست‌وزیری‌اش فرآیندی را برای تعدیل انقلاب چین پیاده‌سازی کرد که می‌توان آن را در قالب یک الگو مورد بررسی قرار داد. البته اصل الگو را تفکر استیلاطلب لیبرالیسم تبیین کرد و زمین بازی مواجهه توسط او برنامه‌ریزی شد؛ که می‌توان از آن تحت عنوان «دکترین نیکسون» نام برد؛ دکترینی که استراتژی «مذاکره» را راه‌حلی برای تعدیل انقلاب‌های ضدلیبرالیستی به کار می‌گیرد. و در اجرای این استراتژی، سیاست‌مداری چون چو ئن‌لای نقش سرپل نفوذ را بازی می‌کند؛ برای همین هم هست که هنری کیسینجر (به‌عنوان استراتژیست پروژه‌ی نفوذ به انقلاب چین) در پایان روایت خود از این برهه‌ی خاص از تاریخ چین، مرثیه‌ای پرسوز و آه برای به پایان رسیدن عمر سیاسی چو ئن‌لای بعد از مذاکرات با آمریکا و عادی‌سازی روابط بین دو کشور سر می‌دهد. در ادامه گزیده‌ای از روایت کیسینجر از فرجام کار چو ئن‌لای زمانی‌که در همان موقع به پایان عمر نباتی خود نیز نزدیک می‌شود، آمده است؛ چو ئن‌لای در 8 فوریه 1976 درگذشت.

«دوام عمر سیاسی مرد شماره دو در یک حکومت مطلق و خودکامه کاری پرمخاطره است. شخصیت شماره دو در چنین حکومتی باید آن‌قدر خود را به رهبر مقتدر نزدیک نگاه دارد که دیگر فضایی برای رقبا باقی نماند. در همین حال این فاصله باید طوری تنظیم و مدیریت شود که به رهبر احساس خطر دست ندهد...

تاریخ‌نگاران معاصراذعان می‌کنند که در همین ایام (یعنی دور دوم مذاکرات چین و آمریکا، بعد از بیانیه شانگهای در 1973 میلادی)، حجم و شدت تلخی انتقادهای «باند چهارنفره[45]» از چو ئن‌لای به اوج خود رسید...

کمی بعد ما خبردار شدیم که چو ئن‌لای به سرطان مبتلا شده و در حال کناره‌گیری از اداره‌ی امور روزمره‌ی کشور است. این کناره‌گیری به‌طور حتم آشوب بزرگی به‌دنبال داشت و به نظر می‌رسید که سفر ما به چین به یک پایان پرماجرا نزدیک می‌شد...

بعدها فاش شد که، در دسامبر 1973 مائو، چو ئن‌لای را وادار کرد که در یک نشست مبارزاتی که معمولاً در مقابل اعضای دفتر سیاسی حزب تشکیل می‌شد، شرکت کرده و سیاست خارجی خود را که نانسی تنگ و ونگ هایرونگ وفاداران سرسخت مائو آن را زیاده از حد «سازش‌طلبانه» توصیف کرده بودند، توجیه کند...

وقتی این نشست خاتمه یافت، دفتر سیاسی به‌طور علنی این‌گونه از چو انتقاد کرد:

به‌طور کلی باید گفت که رفیق چو ئن‌لای در تلاش برای نزدیکی به ایالات‌متحده، اصل ممانعت از «راست‌گرایی» را از یاد برده بود. از نظر ما، دلیل اصلی این غفلت این است که وی فرمان رئیس مائو را فراموش کرده بود. رفیق چو ئن‌لای قدرت دشمن را دست بالا گرفت و از ارزش واقعی قدرت خلق چین کاست. علاوه‌براین، بدیهی است که او اصل و ضرورت تلفیق صحیح و موزون دیپلماسی را با حمایت از انقلاب خلق درک نکرده بود.

هنگامی‌که سال 1974 از راه رسید، چو ئن‌لای علی‌الظاهر به بهانه‌ی بیماری سرطان، به‌عنوان یک سیاست‌گذار در صحنه حضور نداشت. اما این بیماری دلیل کافی برای حذف کامل او از میدان نبود. دیگر هیچ‌یک از مقامات کادر رهبری چین اسمی از او نبردند. در اولین ملاقاتم با دنگ شیائوپینگ، در اوایل سال 1974 او بارها و مکرراً از مائو نام برد، اما اشاره‌های من به چو را ناشنیده گرفت. هر بار هم که به ارجاع یا شرحی از مذاکرات پیشین نیاز بود، رهبران چین به اسناد و یادداشت‌های دوبار گفت‌وگوی ما با مائو در سال 1973 اشاره می‌کردند...

در ماه ژانویه 1975، چو که اکنون از قیدوبند سیاسی رها شده اما در چنگال یک بیماری لاعلاج گرفتار شده بود، در نخستین مجلس «کنگره‌ی ملی خلق چین» که بعد از دوران انقلاب فرهنگی تشکیل می‌شد، برای آخرین بار در انظار عمومی ظاهر شد؛ او هنوز اسماً نخست‌وزیر بود. چو سخنانش را با جملاتی که با دقت پرداخته شده بودند، شروع کرد و انقلاب فرهنگی و کمپین ضد کنفوسیوس‌گرایی را که هر دو او را تا لبه‌ی پرتگاه نابودی کشانده بودند، ستود و نفوذ آن‌ها را «بزرگ»، «پراهمیت» و «دوربرد» خواند. پس از چهل سال خدمت، این واپسین اعلام علنی وفاداری چو به رئیس‌مائو بود. اما در میان سخنانش، به‌صورتی که گویی این ادامه‌ی منطقی سخنان قبلی اوست، به‌طور کاملاً غیرمنتظره مسیر دیگری را پیش گرفت؛ او یک پیش‌نهاد قدیمی و خاموش مربوط به دوران قبل از انقلاب فرهنگی را که چین باید بکوشد در چهار عرصه‌ی کشاورزی، صنعت، دفاع ملی و علوم و فن‌آوری به نوسازی و نوگرایی فراگیر دست پیدا کند، پیش کشید و اجمالاً آن را تحلیل کرد. او یادآور شد این موضوع را که عملاً نفی اهداف انقلاب فرهنگی بود، بنا به فرمان‌های رئیس‌مائو پیش می‌کشد؛ اما اشاره‌ای به این‌که این راه‌کارها چگونه و در چه زمانی صادر شده بودند، نکرد. چو رهبران چین را ترغیب کرد که بکوشند، تا پایان قرن، این «چهار نوسازی[46]» را در عرصه‌های چهارگانه‌ی یادشده به دست بیاورند[47]

«مرگ چو ئن‌لای ـ 8 فوریه 1976»
«مرگ چو ئن‌لای ـ 8 فوریه 1976»



«مرگ چو ئن‌لای ـ 8 فوریه 1976»
«مرگ چو ئن‌لای ـ 8 فوریه 1976»

 


پی‌نوشت:

[45] The Group of Four

[46] Four Modernization

[47]  چین ـ هنری کیسینجر ـ ترجمه حسین رأسی ـ نشر نگاه معاصر ـ 1392 ـ گزیده‌ی صفحات از 402 تا 406


انقلاب چهارم

سیاست درهای باز

ریچارد نیکسون و میلتون فریدمن، معماران اقتصاد آزاد در چین

 

1) تغییر اواویت انقلاب چین: انتقال از سطح «ایدئولوژی» به سطح «استراتژی اقتصادی»

مرگ مائو و رئیس جمهوری هوا گوفِنگ: 1976

مائو به‌عنوان رهبر حزب کمونیست و نفر اول انقلاب چین و چو ئن‌لای به‌عنوان نخست‌وزیر دولت به فاصله‌ی چند ماه[48] دنیای ایدئولوژی و سیاست را با مرگ خود ترک کردند و ادامه‌ی این کارزار را به دست هم‌کیشان خود سپردند. پس از مرگ مائو که بعد از چو ئن‌لای واقع شد، منازعه‌ی قدرت بین گروه‌های مخالف درونِ حزب نمود پیدا کرد؛ جریان رادیکالِ درون حزب موسوم به «گروه چهار نفره» سعی در کنترل اوضاع و تثبیت موقعیت خود داشتند. از سوی دیگر، نیز هوا گوفِنگ[49] که بعد از مرگ         چو ئن‌لای توسط مائو به‌عنوان نخست‌وزیر و نائب‌رئیس حزب کمونیست منصوب شده بود، در تکاپوی کسب قدرت و رسیدن به ریاست حزب و جانشینی رئیس‌مائو، با همکاری گروهی از ژنرال‌ها و نظامی‌های درون حزب و سیاست‌مداران دیگری که هسته‌ی اصلاح‌طلبی را درون قدرت شکل داده بودند، دست به بازداشت گروه چهار نفره زد و هسته‌ی افراطی درون حزب را از صحنه‌ی قدرت به حاشیه راند؛ این ژنرال‌ها و سیاست‌مداران کسانی بودند که در زمان انقلاب فرهنگی نیز چند بار مورد تصفیه و طرد از قدرت قرار گرفته‌اند؛ فرد شاخص این هسته‌ی اصلاح‌طلب، دِنگ شیائوپینگ[50] بود که در زمان حیات چو ئن‌لای معاونت او را به عهده داشت و علاوه بر این‌که در جریان پاک‌سازی‌های حزب کمونیست دو مرتبه مورد تصفیه‌ی از قدرت، تبعید و اعزام به اردوگاه‌های کار اجباری فرستاده شده بود، پسرش نیز مورد ضرب و شتم شدید از سوی گروه‌های انقلابی قرار گرفته و تا آخر عمر فلج بود.

«در 6 اکتبر 1976 اعضای گروه چهار نفره بدون شلیک حتا یک گلوله دست‌گیر شدند. هوا گوفنگ با حمایت قوی کهنه‌کاران حزبی، قدرتش را مستحکم کرد و فوراً بعد از آن جایگاه رهبری را از آن خود نمود. نخستین انتقال قدرت جمهوری خلق بسیار کم‌آشوب‌تر و بل‌که مهیج‌تر از آن‌چه مائو نگرانش بود از آب درآمد.»[51]

دست‌گیری گروه چهار نفره با اتهام خیانت به مائو و به پشتوانه‌ی منصوب شدن هوا گوفنگ توسط مائو در ماه‌های آخرین عمرش به سمت نائب رئیس حزب، در جامعه توجیه شد و این نتیجه به دست آمد که هوا نزدیک‌ترین فرد نسبت به آموزه‌ها و عقاید مائو است؛ در صورتی که هوا و حامیانش از اصلاح‌طلبان و تجدیدنظرطلب‌های[52] حزب کمونیست محسوب می‌شدند.

«دست‌گیری گروه چهار نفره به اتهام خیانت به مائو و نیز به این علت که مائو در انتخاب نخستین نائب رئیس در سال 1975 هوا را به وانگ هوانگ[53] یکی از اعضای گروه چهار نفره ترجیح داد، مشروعیت پیدا کرد. نتیجتاً باور بر این بود که مشروعیت رهبری هوا وابسته به گرایش‌های وی به آموزه‌های مائو است.»[54]

هوا گوفنگ کارش را با تغییر اولویت حزب آغاز کرد؛ به این معنی که از زمان انقلاب کمونیستی چین در 1949 تا موقع مرگ مائو، اولویت نخست حزب رسیدن به اهداف ایدئولوژیک و آرمان‌های سوسیالیستی بود و ایدئولوژی در رأس تصمیمات و امور قرار داشت. اما با در اختیار گرفتن قدرت توسط هوا گوفنگ این اولویت به سطح «استراتژی اقتصادی» تغییر پیدا کرد و «توسعه‌ی اقتصاد» به‌عنوان اولویت نخست کشور در دستور کار قرار گرفت. البته جاده‌صاف‌کن این تغییر اولویت، دیپلماسی چو ئن‌لای بود که با «استراتژی آتش‌بس ایدئولوژیک» و مبتنی بر «دکترین تعدیل انقلاب» در نسبت با اصلی‌ترین قطب مخالف حزب کمونیسم یعنی ایالات‌متحده در 1972 رقم خورد.

«هوا در خلال مبارزه سیاسی برای تقبیح گروه چهار نفره، آنان را راست‌گرا خواند و برای تمرین سرمایه‌داری، اقتصاد را رجحان داد و آن را جای ایدئولوژی دولت نشاند. او بلافاصله در دسامبر 1976 در نخستین حضور عمومی به‌عنوان رهبر چین بر توسعه‌ی اقتصادی و بهبود شرایط زندگی به‌عنوان اولویتی برای دولت جدید چین، تأکید کرد.»[55]

این تغییر اولویت را ریچارد نیکسون نیز تأیید می‌کند و حقیقت این است که خود او بنیان‌گذار این استراتژی بوده است. وی در کتاب «پیروزی بدون جنگ» این موضوع را فاش می‌کند.

«همان‌طور که در سال 1976 دز پکن به هوا گوفنگ رهبر آن موقع حزب کمونیست چین گفتم، زمانی می‌رسد که یک کشور بزرگ بین ایدئولوژی و ادامه‌ی حیات باید یکی را انتخاب کند. هوا حرف مرا تأیید کرد. چین در سال 1972 زنده ماندن را انتخاب کرده بود[56][57]

میراث چو ئن‌لای: سیاست «چهار نوسازی»

میراثی که چو ئن‌لای برای جریان تجدیدنظرطلبِ درون قدرتْ به یادگار گذاشت، پروژه‌ا‌ی بود که در زمان حیات خود برای نوسازی و اصلاح روند حرکت چین تدوین کرده بود که به «برنامه‌ی چهارنوسازی» شناخته می‌شد. این برنامه استراتژی اقتصادی را در چهار محور در دستور کار قرار می‌داد که نوسازی کشاورزی، تکنولوژی، صنعت و دفاع در چهارچوب آن بود.

«تعجب ندارد که بعد از به قدرت رسیدن در پایان سال 1976، هوا زمان را برای کسب تجربه سیاست‌گذاری اقتصادی از دست نداد و طرح چهار نوسازی را احیا کرد... این برنامه به‌مثابه‌ی ابزار و هدف بلندمدت توسعه‌ی اقتصادی تصور می‌شد که باید در انتهای قرن بیستم محقق می‌شد. اما چون میزان نوسازی به روشنی مشخص نشد، چهار نوسازی بیشتر به اعلان جنگ شبیه بود تا برنامه‌ی اقتصادی... برنامه‌ی چهار نوسازی بعدها اهمیت سیاسی متمایزی یافت و در مقابله با ایدئولوژی افراطی مائو و نزاع طبقاتی و انقلاب مداوم تحت سایه دیکتاتوری پرولتاریا موازنه برقرار کرد. در سال 1976 تلاش مشابهی از طرف دنگ شیائوپینگ برای احیای برنامه چهار نوسازی صورت گرفت...

هوا گوفنگ وقتی «چهار نوسازی» را سنگ بنای سیاست اقتصادی قرار داد، مقاله «درباره‌ی ده رابطه‌ی اساسی» را منتشر ساخت. دنگ شیائوپینگ سال قبل از آن خواسته بود همین کار بکند، اما نتوانسته بود. در 26 سپتامبر 1976 در هشتادوسومین سال‌گرد تولد مائو، روزنامه مردم مقاله‌ی «درباره‌ی ده رابطه‌ی اساسی» را منتشر کرد. هوا می‌خواست این سند مشروعیت سیاسی و راهنمای عملی برای سیاست اقتصادی‌اش باشد... برنامه‌ی اقتصادی هوا، «جهش به بیرون» تعبیر شد. اما هوا با وجود ضعف‌ها و کاستی‌های فراوان در سیاست اقتصادی کوتاه‌مدتش، در دو سال منتهی به سومین پلونوم در 1978 چین را از ایدئولوژی افراطی مائو دور کرد و در جهت توسعه‌ی اقتصادی نوسازی‌شده گام برداشت...»[58]

هوا گوفنگ تا سومین نشست عمومی یازدهمین کمیته مرکزی حزب، موسوم به پلونوم سوم که در تاریخ 18 تا 22 دسامبر 1978 برگزار می‌شد، مسئولیت اداره‌ی دولت و حزب را به عهده داشت؛ اما به دلیل اصولی که دنگ شیائوپینگ برای اداره‌ی جامعه بعد از مائو در نظر داشت، و نفوذی که اندیشه‌ی وی در بین بدنه‌ی حزب پیدا کرده بود، در نشست مذکور با کناره‌گیری هوا، به‌عنوان مسئول حزب و دولت در رأس قدرت قرار گرفت.[59] با تلاش‌های دنگ، در مفاد اصلی همین نشست اصول مقدماتی تغییر در برنامه‌های اقتصادی تصویب شد و چین گام اول را محکم به سمت لیبرالیسم اقتصادی برداشت.[60]

«هوا گوفنگ و هنری کیسینجر در جریان یکی از سفرهای کیسینجر به چین»
«هوا گوفنگ و هنری کیسینجر در جریان یکی از سفرهای کیسینجر به چین»

 

 


پی‌نوشت:

[48] چو در 8 فوریه و مائو در 9 سپتامبر 1976 میلادی درگذشتند.

[49] Hua Guofeng

[50] Deng Xiaoping

[51]  چین چگونه سرمایه‌داری شد؟ ـ رونالد کوز و نینگ وان ـ ترجمه سید پیمان اسدی ـ نشر دنیای اقتصاد ـ 1393 ـ ص 56

[52] Revisionist

[53] Wang Hongwen

[54]  همان ـ ص 57

[55] همان ـ ص 58

[56] اشاره به اولین رابطه‌ی دو کشور بعد از سی سال که در زمان رئیس‌جمهوری نیکسون و با مدیریت هنری کیسینجر رقم خورد و پیمان شانگهای را به وجود آورد.

[57] 1999، جنگ یا پیروزی ـ ریچارد نیکسون ـ ترجمه‌یفریدون دولت‌شاهی ـ نشر اطلاعات ـ چاپ ششم، 1389 ـ ص 282

[58] چین چگونه سرمایه‌داری شد؟ ـ گزیده‌ای از صفحات 63 و 67

[59] گرفته از: جمهوری خلق چین 1985ـ 1945 ـ ماری کلر برژر ـ ترجمه‌ی دکتر عباس آگاهی ـ نشر معاونت فرهنگی آستان قدس رضوی ـ 1368

[60] گرفته از: چین چگونه سرمایه‌داری شد؟ ـ ص 80 و 81


2) دکترین دنگ: ریویژن انقلاب

حضور دنگ شیائوپینگ در رأس قدرت

«بگذار نخست بعضی از مردم ثروت‌مند بشوند.»[61]

دنگ شیائوپینگ

در دوران کوتاه دو ساله‌ی رهبری هوا گوفنگ[62] بر حزب کمونیست چین، دنگ شیائوپینگ در هسته‌ی قدرت و تصمیم‌گیری وارد شد؛ اما هنوز دوران نخست‌وزیری خودش آغاز نشده بود. حضور دنگ درون ساختار قدرت چین به سال‌های اولیه‌ی انقلاب و حتا قبل‌تر از آن، یعنی به زمان مبارزات چریکی باز می‌گردد؛ اما این حضور پرسابقه منافاتی با انحراف از اندیشه‌ی رهبر انقلاب، یعنی مائو ندارد. همین تمایز بنیادین بین اندیشه‌ی مائو و دنگ بود که در زمان حیات مائو دو بار به تصفیه‌ی دنگ منجر شد؛ تا حدی که مانند افراد دیگری که در جریان انقلاب فرهنگی دست‌خوش شکنجه و آزاد و اذیت نیروهای ارتش سرخ قرار می‌گرفتند، دنگ نیز با دریافت برچسب ضد انقلابی‌گری به اردوگاه‌های کار اجباری فرستاده شده بود و مورد بازجویی و تفتیش عقاید قرار گرفت. این اتفاق هر دو بار در زمان حیات مائو رقم خورد؛ اما یک بار در زمان حیات چو ئن‌لای و بار دیگر بعد از مرگ وی و در جریان تشییع جنازه اعتراض‌آمیز او توسط مردم. در مرتبه‌ی اول بعد از چند ماه دوریِ دنگ از قدرتْ وی به درخواست چو ئن‌لای به مسئولیت باز می‌گردد. اما در دفعه‌ی دوم، هسته‌ی رادیکال موسوم به گروه چهار نفره، بعد از مرگ چو ئن‌لای و جریان تشییع جنازه او، فرصت را مناسب دیدند تا دوباره دنگ را از صحنه‌ی قدرت حذف کنند و به دستور مائو دوباره دست به تبعید وی زدند. تا این‌که با مرگ مائو در همان سال ـ 1976 میلادی ـ رهبری حزب به دست هوا گوفنگ افتاد که از حامیان تعدیل انقلاب بود. بنابراین دنگ دوباره توانست به جرگه‌ی قدرت بپیوندد و اصلاحاتی که برای تغییر ماهیت انقلاب چین مدنظر داشت را پیاده‌سازی کند.

چو ئن‌لای و دنگ شیائوپینگ از هم‌فکران و حامیان یک‌دیگر محسوب می‌شدند، و نزدیکی فکری آن‌ها ماهیت دوی امدادی را با حضورشان در قدرت ایجاد کرده بود؛ ماهیتی که نتیجه‌ی آن تغییر مسیر انقلاب چین از اهداف آرمان‌خواهانه و ستیزه‌جویانه‌ی چین در نسبت با آمریکا بود؛ ماهیتی که بخشی از این مسئولیت خطیر را به عهده‌ی چو در به‌کارگیری ترفندهایی برای آغاز رابطه با غرب و عادی‌سازی مناسبات و بخش دیگر مسئولیت را به دوش دنگ برای ادامه و تثبیت روابط تا رسیدن به جامعه‌ی سرمایه‌گرایی قرار داده بود. از این‌رو دوران نخست‌وزیری چو ئن‌لای، خصوصاً پنج سال آخرْ زمینه‌ساز ظهور و بروز دکترین دنگ در ریویژن[63] انقلاب کمونیستی چین بود.

اصولاً ریویژن یا تجدیدنظرطلبی در جوامعی با ماهیت انقلابی معنا و مفهوم دارد؛ جوامعی که عنصر ایدئولوژی و ارزش‌های انقلابی به‌عنوان پیش‌ران و موتور محرکه‌ی آن‌ها محسوب می‌شود و خط‌مشی تصمیماتشان را می‌سازد. حال، در این جوامعْ تفاوت نظرات و انحراف از آرمان‌های آن انقلاب می‌تواند مبنای شکل‌گیری ویژن[64] یا اهدافی متفاوت باشد؛ ویژنی که از تمایز بین دو جهان‌بینی حاصل می‌شود:

تمایز بین آرمان‌گراییِ[65] انقلابی که جهان را به زیر چتر اندیشه‌ی خود می‌بیند و برای آن پارادایمی به قائده‌ی ایدئولوژی‌اش قائل است، با عمل‌گراییِ[66] توسعه‌گرا که رفاه فعلی و آسایش وضع موجود را آن هم فقط در حیطه‌ی مرزهای سرزمینی و صرفاً برای برخورداران از ثروت بیشتر برمی‌تابد.

هر چند که این دو مقوله از اساس از یک‌دیگر جدا نیستند و آرمان‌گرایی انقلابی در ذات خود مبتنی بر عمل‌گرایی پیش می‌رود؛ اما اندیشه‌ی تجدیدنظرطلب[67] برای نفی اندیشه‌ی انقلابی و رسیدن به اصول توسعه‌ی مدرن باید عمل‌گرایی را با هدف ایجاد رفاه در زندگی مردم از ایدئولوژی جدا کند و تمایز قائل شود.

«دنگ و گروه هم‌فکرش بر این اعتقاد بودند که اقتصاد در رأس امور است و صلح و ترقی به‌منظور دست‌یابی به امنیت توسعه‌ی سیاسی، مهم‌ترین دغدغه‌ی جهان معاصر است. هدف اولیه و اصلی اصلاح‌طلبان ایجاد نظامی توانمند بود که بتواند رشد اقتصادی را به‌صورت مداوم و متعادل تضمین نماید. بر همین اساس در دوران مائو که تداوم انقلاب و مبارزه عقیدتی اولویت بیشتری نسبت به کسب ثروت و رشد اقتصادی داشت، اصلاح‌طلبان و دنگ شیائوپینگ بارها تصفیه و از صحنه‌ی سیاسی کشور کنار گذاشته شده بودند؛ اما در این زمان با توجه به بروز مشکلات جدی در عرصه‌ی سیاست و اقتصاد چین از یک‌سو و ده‌ها سال فقر و فلاکت توده‌ی مردم از سوی دیگر، سیاست‌های جدید که هدف آن بهبود سطح زندگی مردم اعلام شده بود جذاب می‌نمود.»[68]

مطالعه‌ی «تجدیدنظرطلبی» به‌عنوان یک دکترین در تاریخ انقلاب کمونیستی چین، یک استراتژی را روشن می‌کند؛ استراتژی‌ای که در انقلاب کمونیستی شوروی هم قابل مشاهده است: «استراتژی تغییر اولویت». تغییر اولویتِ انقلاب از سطح انگاره‌ها و آرمان‌های ایدئولوژیک به سطح خواسته‌ها و نیازهای استراتژیک.

حال، در فرآیند استحاله‌ی یک انقلابْ «تجدیدنظرطلبی» این‌گونه عمل می‌کند که «تغییر اولویتِ» انقلاب نهایتاً به «تغییر ماهیتِ» آن می‌انجامد؛ چراکه اولویتِ اقدامات یک کشور مشخص‌کننده‌ی هدف و آرمان آن جامعه است. از این‌رو رهبران جدیدی که با روی‌کرد تجدیدنظر و تغییر وارد می‌شوند، با تأیید ضمنی و صرفاً کلامی نظرات و اندیشه‌های رهبران پایه‌گذار انقلاب، عمل خود را معطوف به اصول توسعه‌خواهانه تنظیم می‌کنند.

دنگ نیز در فرآیندِ عمل خود مبتنی بر همین رویه جلو رفت و با شعار مائوئیسم و پای‌بندی به اقتصاد سوسیالیستی، اصول اقتصاد لیبرال را در چین پیاده کرد.

«دنگ اگرچه در عرصه‌ی عمل به بسیاری از مفاهیم پایه‌ای ایدئولوژیک مارکسیسم پشت کرد، اما در حوزه‌ی نظر بر این نکته پافشاری می‌کرد که: مالکیت بر ابزار تولید نقش اساسی ایفا می‌کند و ما باید همچنان از سوسیالیسم حمایت کنیم.»[69]

«در مانوری محاسبه‌شده رهبران چین بعد از مائو توانستند با ستایش مائو به سرعت سیاست‌های رادیکال او را دفن کنند و به سمت توسعه‌ی اقتصادی حرکت کنند. با تأکید دوباره بر اصل فراموش‌شده‌ی مائو یعنی ”جست‌وجوی حقیقت از واقعیت“ و پذیرش عمل‌گرایی به‌عنوان یگانه معیار آزمون حقیقت، دولت چین خود را از بندهای ایدئولوژیک رها کرد.»[70]

«دنگ شیائوپینگ 1997ـ1904، رهبر اصلاحات چین»
«دنگ شیائوپینگ 1997ـ1904، رهبر اصلاحات چین»

 



 

پی‌نوشت:

[61] این شعار را دنگ در برابر دکترین «نزاع طبقاتیِ» مائو ـ‌که شاکله و علت برآمدن انقلاب کمونیستی چین بود ـ در دوران اصلاحات مطرح می‌کرد.

[62] از 1976 چند ماه پس از مرگ مائو تا 1978.

[63] Revision

[64] Vision

[65] Idealism

[66] Pragmatism

[67] Revisionism

[68] اژدهای شکیبا ـ فریدون وردی‌نژاد، ابوالفضل علمایی‌فر و شهرام قاضی‌زاده ـ نشر اطلاعات ـ چاپ دوم، 1390 ـ ص 269

[69] همان ـ ص272

[70] چین چگونه سرمایه‌داری شد؟ ـ رونالد کوز و نینگ وان ـ ترجمه سید پیمان اسدی ـ نشر دنیای اقتصاد ـ 1393 ـ ص 86

3)  ادامه‌ی مناسبات دیپلماتیک بین چین و ایالات‌متحده‌ی آمریکا

با روی کار آمدن دنگ شیائوپینگ و در اختیار گرفتن قدرت توسط وی در 1978 میلادی، و بازگشت آرامش به فضای سیاسی چین راه ناتمام چو ئن‌لای از سر گرفته شد؛ و ارتباطات رسمی با آمریکا در قالب سفرها و جلسات دیپلماتیک احیا گردید؛ ارتباطاتی که منجر به الهام گرفتن از مشاورین و سیاست‌مدارانِ کهنه‌کار آمریکایی می‌شد و تعیین خط‌مشی انقلاب کاپیتالیستی چین را رقم می‌زد.

ادامه‌ی جلساتی که در دوران چو ئن‌لای و رئیس‌جمهوری ریچارد نیکسون با هدایت هنری کیسینجر به‌عنوان عادی‌سازی روابط انجام می‌شد، در زمان رؤسای جمهور بعدی آمریکا نیز پی‌گیری شد. جرالد فورد اولین رئیس‌جمهور بود که در سال 1975 به چین سفر کرد و دکترین نیکسون را ادامه داد. بعد از فورد، دوره‌ی ریاست جمهوری جیمز کارتر[71] بود که او نیز روابط ایالات‌متحده با چین را بسط داد و جلساتی را در سال 1978 میلادی با چین برگزار کرد که زمان این جلسات زیاد هم به درازا نکشید. جیمز کارتر به‌رغم حضور در حزب مقابل نیکسون[72] خود را پای‌بند به بیانیه‌ی شانگهای می‌دانست و با قرار گرفتنش در قدرت نیز عادی‌سازی روابط را پیگیری کرد؛ با این تفاوت که این بار مشاور امنیت ملی‌اش نه هنری کیسینجر که زبیگنیو برژژینسکی[73] بود. کیسینجر در کتاب خود این سفر را این‌گونه بیان می‌کند:

«این اختیار هم به برژژینسکی داده شد که ”پنج پرنسیپ“ را که پرزیدنت نیکسون در سال 1972 به نخست‌وزیر چو ئن‌لای پیش‌نهاد داده بود، مجدداً تکرار کند. بژژینسکی که از طرف‌داران سرسخت همکاری استراتژیک با چین بود، مأموریت خود را با اشتیاق و مهارت به انجام رساند. وقتی که او در تکاپوی عادی‌سازی روابط، در ماه می 1978 به پکن رفت، با میزبانانی روبه‌رو شد که آماده‌ی مذاکره بودند. دنگ مشتاق بود که روابط هرچه زودتر عادی شود تا او بتواند به کمک ائتلاف با ایالات‌متحده، و آن‌چه که او ”کار واقعی، محکم و بی‌آلایش“ می‌خواند، به مخالفت با پیش‌روی‌های شوروی در اطراف و اکناف جهان (و به‌خصوص در نزدیکی مرز‌های چین) برخیزد.»[74]

 در ادامه‌ی این روابط بین دو کشور، جیمز کارتر از دنگ شیائوپینگ دعوت کرد که به واشنگتن سفر کند. در این دوران که دنگ برای رسیدن به اهداف انقلاب کاپیتالیستی‌اش، بدون کمتر معارضی در صحنه‌ی قدرت چینْ مجدانه به پیش می‌تاخت، تازه راهِ سفرهای خارجی را یاد گرفته بود و به قول کیسینجر «هرجا که فرصت می‌یافت عقب‌ماندگی چین، و نیاز مبرم آن به دست‌یابی به تخصص و فناوری‌های کشورهای پیش‌رفته را بی‌پرده به پیش می‌کشید.»[75]

از این‌رو زمانی‌که دنگ در 1979 وارد آمریکا شد، با تعداد زیادی از کمپانی‌های آمریکایی دیدار کرد و به‌مدت یک هفته در آمریکا توقف نمود.

«اقامت یک هفته‌ای دنگ در ایالات‌متحده، هم یک مأموریت دیپلماتیک بود، هم یک سفر تجاری، هم یک کمپین شهر به شهر سیاسی، و هم یک نبرد روانی و زمینه‌سازی برای جنگ سوم ویتنام. دنگ در ”واشنگتن دی‌سی، آتلانتا، هوستون، و سی اتل“ توقف کرد و صحنه‌های به نمایش درآورد که در دوران مائو خارج از تصور بودند. در ضیافت شام 29  ژانویه، رهبر چین سرخ با مدیران شرکت‌های کوکاکولا، پپسی‌کولا، جنرال موتورز، زیر یک سقف بر سر میز شام نشستند. در یک مراسم باشکوه در ”کندی سنتر“ دِنگِ ریزنقش با اعضای تیم بسکتبال گلوب‌تراتر دست داد. و در نمایش سوارکاری و باربکیوی شهر ”سیمونتون“ تگزاس با کلاه گاوچران‌های تکزاسی و سوار بر یک کالسکه‌ی قدیمی در میان جمعیت ظاهر شد.

در سرتاسر این سفر، دنگ هرجا که فرصت یافت از نیاز چین به توسعه‌ی اقتصادی و دست‌یابی به فناوری‌های خارجی سخن گفت. بنا به درخواست خود او بازدیدهایی از مراکز بزرگ صنعتی و فناوری، ازجمله خودروسازی فورد در ”هاپویل“ ایالت جورجیا، ”کمپانی ابزارسازی هیوز“ در هوستون ایالت تگزاس، و تأسیسات ”کمپانی هواپیماسازی بوئینگ“ در حومه‌ی شهر سیاتل، برای او ترتیب داده شد.»[76]

این آمدوشدهای سیاسی در نهایت به «سیاست درهای باز» ختم شد؛ سیاستی که ضد استراتژی مائو بود و نفی «خودکفایی» و اقتصاد درون‌زا و درون‌گرا را مبنا قرار می‌داد. می‌توان این فرض را هم در نظر داشت که دیدارهای متعدد و برنامه‌ریزی‌شده‌ی رهبران آمریکا با رهبران چین نیز به نوعی زمینه‌ساز و شکل‌دهنده‌ی اجزای این سیاست بوده است.

 

1
«سفر جرالد فورد ـ رئیس‌جمهور آمریکا ـ به چین در 1975 میلادی»، «در این زمان مائو و چو ئن‌لای هنوز زنده بودند؛ اما چو به‌طور ضمنی از صحنه‌ی قدرت به حاشیه رفته بود و مسئولیت امور را معاونش دنگ شیائوپینگ به عهده داشت.»

 

 

1

«سفر جرالد فورد ـ رئیس‌جمهور آمریکا ـ به چین در 1975 میلادی»، «کیسینجر هم‌چنان به‌عنوان کاتالیزور این رابطه حضور مؤثر دارد.»

 

 

1
«مذاکرات دوجانبه‌ی جرالد فورد و دنگ شیائوپینگ»

 

«سفر زبیگنیو برژژینسکی به چین در دوره‌ی ریاست‌جمهوری کارتر در 1978 میلادی»
«سفر زبیگنیو برژژینسکی به چین در دوره‌ی ریاست‌جمهوری کارتر در 1978 میلادی»

 

«سفر دنگ شیائوپینگ به آمریکا در دوره‌ی رئیس‌جمهوری جیمز کارتر 1979»
«سفر دنگ شیائوپینگ به آمریکا در دوره‌ی رئیس‌جمهوری جیمز کارتر 1979»

 

1
«طی این سفر، دو کشور در سطح رهبران و وزرا قراردادهای همکاری مشترک امضاء کردند.»

 

1

 «طی این سفر، دو کشور در سطح رهبران و وزرا قراردادهای همکاری مشترک امضاء کردند.»

 

1
«حضور ریچارد نیکسون به‌عنوان معمار رابطه‌ی دو کشور در جریان سفر دنگ به آمریکا»

  

1
«بازدید دنگ از مراکز تحیقاتی ناسا و استفاده از شبیه‌ساز فضاپیما»

 

1
«بازدید دنگ در جریان یکی از نمایش‌های سوارکاری در ایالت تگزاس»

 


پی‌نوشت:

[71] James Earl Carter

[72] ریچارد نیکسون از حزب جمهوری‌خواه و جیمز کارتر از حزب دموکرات به ریاست‌جمهوری رسیدند.

[73] Zbignew Brzezinski

[74] چین ـ هنری کیسینجر ـ ص 468

[75] همان ـ 476

[76] همان ـ صص 481 و 482


4) استراتژی دنگ: سیاست درهای باز

انقلاب چهارم چین که گذار از کمونیسمِ رادیکال را به نظام اقتصادی «بازار آزادْ» مبتنی بر ایدئولوژی «لیبرالیسم اقتصادی» هدف قرار داده بود، از اواخر دوره‌ی نخست‌وزیری چو ئن‌لای با ایجاد رابطه با آمریکا آغاز شد و در زمان رهبری دنگ شیائوپینگ به نتیجه‌ی مطلوب خود رسید؛ نتیجه‌ای که خروج چین از انزوا، گشایش درهای اقتصاد کشور و  پیوستن آن به جامعه‌ی جهانیِ لیبرالیسم، و صرف‌نظر از آرمان‌های ضد امپریالیستیِ چپ را در پی داشت. نتیجه‌ی تلاش‌های تجدیدنظرطلبانه‌ی دنگ شیائوپینگ، به استراتژی «سیاست درهای باز[77]» منجر شد؛ سیاستی که در چهارچوب یک «سیاستِ استراتژیکی»، دستورالعمل الحاق به جهانِ سرمایه‌گرایی و دنیای بازارِ آزادِ لیبرالیسم محسوب می‌شد.

همان‌طور که در زمان چو ئن‌لای محدودیت رابطه با آمریکا برای رهبران دو کشور مطرح بود و ریچارد نیکسون به‌عنوان رئیس‌جمهور آمریکا رأساً وارد عمل شد و با ترفندهای دیپلماتیکْ زمینِ بازی سیاست را برای چین تعریف کرد و منجر به گسترش شکافِ بین دو نماینده‌ی کمونیسم ـ یعنی چین و شوروی ـ در شرق شد تا یکه‌تازی لیبرالیسم در جهان بدون رقیب باقی باشد؛ برای اجرای این سیاست نیز باید عامل این فتح‌الفتوح وارد صحنه می‌شد و ضربه‌ی آخر را وارد می‌کرد. از این‌رو پس از سفرهای منظم رؤسای جمهور آمریکا به چین[78] و اقامت یک هفته‌ای دنگ در آمریکا که متعاقب آن منجر به بازگشایی سفارت آمریکا در چین شد، در سال 1982 ریچارد نیکسون به دستور رئیس‌جمهورِ وقت آمریکا یعنی رونالد ریگان وارد چین می‌شود.

نیکسون پس از بازگشت از مأموریت، گزارش خود را این‌گونه تقدیم رئیس‌جمهور می‌کند که «عامل عمده‌ی اتحاد ما در دهه‌ی آینده، می‌تواند وابستگی مشترک اقتصادی ما باشد.»[79] در ادامه، کیسینجر این‌گونه توضیح می‌دهد که «نیکسون مصرانه می‌خواست که آمریکا به همراه هم‌پیمانان غربی و ژاپن در طول دهه‌ی آینده به توسعه‌ی اقتصادی چین کمک کند.»[80]

همان‌طور که عنوان شد، نیکسون عامل فتح‌الفتوحی بود که توانست غول کمونیسم را در شرق عالم در یک روند ملایم و برنامه‌ریزی‌شده از اقدامات دیپلماتیک به زمین بزند؛ و این موفقیت را نیز در چین با تغییر اصول انقلابش رقم زد و ادامه‌ی پیوند بین آمریکا و چین را در پیوند اقتصادی بین دو کشور تعریف نمود. وی در کتابش این‌گونه بیان می‌کند که:

«اگر ما می‌خواهیم چین گرایش به سوی غرب را حفظ کند، باید یک سهم مداوم اقتصادی در روابط با غرب به چین بدهیم. هواداران اصلاحات در پکن باید بتوانند به همکاران بدبین خود نشان دهند که چین از سیاست‌های تازه‌ی دنگ بیشتر سود می‌برد تا از بازگشت به الگو و مرام شوروی...

پایه‌ی روابط پایدار چین ـ ایالات‌متحده گذاشته شده است (اشاره به مناسبات سال 1972 میلادی)؛ اینک ما باید برای تقویت آن بکوشیم. نخستین اولویت ما باید این باشد که برای افزایش تجارت دوجانبه تلاش‌هایمان را دو برابر کنیم؛ سطوح کنونی بیش از حدی است که در آغاز روابط‌مان با چین تصور می‌کردیم؛ اما هنوز خیلی کم است...

حمایت از صنایع داخلی همیشه یک راه چاره‌ی سریعِ بسیار خشنودکننده است؛ اما در درازمدت غیرسازنده می‌باشد. ژاپن که حمایت از صنایع داخلی را به‌عنوان هدف اصلی دنبال می‌کند، از چنان اقتصاد قوی‌ای برخوردار است که احتمالاً موانع تازه‌ی بازرگانی ایالات‌متحده را تحمل خواهد کرد. اما این تدابیر تأثیر ویران‌گری بر اقتصاد در حال رشد چین و در نتیجه توازن استراتژیک در آسیا و جهان خواهد داشت. اگر درِ بازشده بر روی غرب بسته شود، چین دوباره مجبور خواهد بود درهای کرملین را بزند.

غرب همچنین باید راه‌های دست‌رسی چین به تکنولوژی مورد نیاز توسعه‌ی صنعتی‌اش را افزایش دهد. ما نباید تکنولوژی‌های بسیار حساس را که می‌تواند از نقطه‌نظر نظامی به‌وسیله‌ی یکی از کشورهای دشمنِ بالقوه‌ی ما علیه‌مان به کار گرفته شود، بفروشیم. اما در مورد تکنولوژی‌هایی که برد نظامی ندارند، اما برای اقتصاد چین ضروری است، نباید زیاد سخت‌گیر باشیم. بسیاری از این تکنولوژی‌ها می‌تواند به‌وسیله‌ی دیگر شرکای ما در غرب صنعتی، در اختیار چین قرار گیرد. پس بهتر است چینی‌ها آن‌ها را از ما بگیرند تا ما هم بتوانیم از عواید آن سود ببریم.

آینده‌ی روابط چین ـ ایالات‌متحده همان‌قدر که در دست دولت‌مردان آمریکایی است، به بازرگانان آمریکایی نیز وابسته است.»[81]

این گسترش روابط بین دو کشور و توسعه‌ی اقتصادی چین در ادبیات سیاست‌مداران غربی همان اجرای «سیاست درهای باز» است؛ اما «سیاست درهای باز» به چه معنی است و با هدایت و خواست رهبران چین مبتنی بر چه چهارچوبی اجرا شده است؟

«سیاست درهای باز به معنای کنار گذاشتن دیدگاه ایدئولوژیک در ارتباط با نظام بین‌الملل در عرصه‌ی سیاست خارجی و جای‌گزین‌سازی آن با دیدگاه عمل‌گرایانه مبتنی بر منافع ملی بود؛ به‌گونه‌ای که فارغ از دیدگاه‌های ایدئولوژیک، بسط روابط با کشورها و بهره‌گیری از ظرفیت‌های موجود در فراسوی مرزها در دستور کار نخبگان چین قرار گرفت... دنگ یکی از مهم‌ترین علل عقب‌ماندگی چین پس از انقلاب صنعتی در اروپا را بسته‌بودن درهای چین به روی جهان خارج می‌دانست و معتقد بود که:

 ”پس از تأسیس جمهوری خلق چین نیز بسیاری از کشورها از جمله کشورهای پیش‌رفته، چین را طرد کردند و عملاً درهای کشور بسته ماند. تجربه‌ی سی ساله به چین آموخت که درهای بسته مانع از توسعه‌ی ساخت‌وساز است. چه چین رابطه با کشورها را تحریم کند، چه کشورهای دیگر چین را طرد نمایند، این امر منجر به عقب‌ماندگی کشور خواهد شد“.»[82]

از این نقطه بود که دیگر پرونده‌ی صدور انقلاب چین مختومه اعلام شد و اولویت این کشور در افزایش ثروت ملی و رسیدن به توسعه‌ی اقتصادی قرار گرفت. و این ناشی از یک تلاش سازمان‌یافته از تجدیدنظرطلبان درون حزب و نسل جدید انقلاب چین بود که اصول جدیدی را برای اداره‌ی کشورشان می‌خواستند. این اصول جدید در نهایت منجر به این شد که اداره‌ی کشور چین و تصمیمات مسئولان ارشد دولت در هماهنگی و مشاورت با مسئولان آمریکایی می‌بایست رقم می‌خورد.

روابط چین و آمریکا پس از آمدوشدهای رؤسای جمهور و نمایندگانشان تا سال 1982، هم‌چنان نیز ادامه داشت؛ و سیاست عادی‌سازی روابط به جایی رسیده بود که رؤسای جمهور آمریکا در دوره‌های مختلف هر کدام به چین سفر می‌کردند و مارگارت تاچر نیز به‌عنوان نخست‌وزیر انگلیس در سال 1982 به چین سفر می‌کند[83]. این سفرهای متعدد به نفوذ مستقیم استراتژیست‌های آمریکایی در دستگاه تصمیم‌سازی چین منجر می‌شود؛ به‌گونه‌ای که مسئولان دولتی چین دستور کار و گزارش عمل‌کردشان را در نسبت با نظرات آن‌ها تنظیم می‌کردند. هنری کیسینجر به‌عنوان یکی از تأثیرگذارترین افراد در تاریخ سیاستِ قرن بیستم و روابط بین کشورها، و به‌عنوان فردی که هنر مهندسیِ روابط و عادی‌سازی مناسبات بین چین و آمریکا را به زیبایی نمایش داده بود، هم‌چنان به‌عنوان یک مسئول ارشد در دستگاه تصمیم‌سازی آمریکا، روابطش با مسئولان چینی پابرجا بود؛ وی نوع این روابط را این‌گونه بیان می‌کند:

«وقتی در سال 1987 به چین بازگشتم، ژائو زی یِنگ ـ نخست‌وزیر و دبیر کل حزب کمونیست ـ رئوس برنامه‌ای را که قرار بود در ماه اکتبر تقدیم کنگره حزب شود برای من تشریح کرد. او تأکید کرد که چین در آغاز یک راه طولانی و بغرنج تلفیق سوسیالیسم و سرمایه‌داری قرار گرفته است. (وی این‌گونه به کیسینجر گزارش کار می‌دهد که) :

پرسش کلیدی که ما اینک با آن روبه‌رو هستیم این است که چگونه پیوند سوسیالیسم با اقتصاد آزاد را توجیه منطقی کنیم. در این گزارش توصیه شده است که برنامه‌ریزی برای سوسیالیسم باید اقتصاد آزاد را در بر بگیرد نه این‌که مانع رشد آن بشود. از زمان جان مینارد کینز همه‌ی کشورها، از جمله کشورهای کاپیتالیستی درجاتی از مداخله‌ی دولت را در برنامه‌ریزی‌ها و فعالیت‌های اقتصادی خود تجربه کرده‌اند، مثل ایالات‌متحده و کره‌ی جنوبی.

دولت‌ها یا از طریق برنامه‌ریزی بر امور اقتصادی نظارت می‌کنند و یا می‌گذارند اقتصاد آزاد خودش نظارت را به عهده بگیرد و در طول زمان راه اصلاح و تکامل خودش را بیابد؛ از این‌رو چین درصدد است هر دوی این شیوه‌ها را به کار ببندد. این‌گونه که مؤسسات خصوصی در بازار آزاد به فعالیت مشغول خواهند شد، و دولت هم نقش هدایت و نظارت را از طریق وضع سیاست‌های کلان اقتصادی به عهده خواهد داشت. برنامه‌ریزی هم هر جا لازم باشد خواهیم داشت، اما نظارت‌های آینده از طریق برنامه‌ریزی فقط یک روش خواهد بود و ما به منزله‌ی سرشت و جوهر سوسیالیسم به آن نگاه نمی‌کنیم.“»[84]

اقتصاد آزاد و به عبارت دقیق‌تر «لیبرالیسم اقتصادی» در کشورهای توسعه‌نیافته و در حال توسعه، صرفاً مبتنی بر یک الگو پیاده‌سازی می‌شود؛ الگوی «سیاست درهای باز». مبتنی بر این سیاست، قرار است که درهای اقتصادِ کشورِ مورد نظر به روی بازارِ کالاهایی که در کشورهای توسعه‌یافته تولید می‌شود، باز شود؛ و این کشور تبدیل به محلی جهت پذیرش کالاهای تولیدشده در کشورهای تولیدکننده و مبدع گردد؛ آن هم نه با قرار دادن تعرفه‌های سنگین گمرکی برای واردکننده‌ی خارجی، بل‌که با اجرای تعرفه‌های گمرکی پایین، تا مبادله و انتقال کالا به سهولت و آسان‌ترین روش انجام شود.

«سیاست درهای باز به مفهوم گشایش اقتصاد داخلی چین به‌سوی بهره‌وری از امکانات و ابزاری است که در خدمت کشورهای توسعه‌یافته می‌باشد. به‌رغم مخالفت‌هایی که درون حزب وجود داشت، در حال حاضر، برای چین تفاوت نمی‌کند که تکنولوژی را از کجا و چگونه تهیه کند، بل‌که مسأله مهم آن است که به هر حال در اختیار روند توسعه اقتصادی قرار بگیرد.»[85]

از جمله اقداماتی که برای اجرای سیاست درهای باز صورت می‌گیرد، ایجاد «مناطق اقتصادِ آزاد[86]» است؛ در این مناطق پس از اجرای وارداتِ انبوه کالاها، شرکت‌های بزرگ تولیدکننده اقدام به تأسیس شعبه‌ای از کارخانه و تولیدی خودشان در آن منطقه می‌کنند. در این موقعیت، کارگرانِ کشور هدف موظف‌اند مبتنی بر قوانین وضع‌شده با دست‌مزدهای پایین برای تولید کالا و محصولات شرکت‌های تأسیس شده، کار کرده و از حداقل مزایا برخوردار باشند؛ و این شرکت‌ها از پرداخت حداقل‌ترین مالیات کشور برخوردار می‌شوند. این دستورالعمل‌ها و موارد بسیار زیاد دیگر به این دلیل است که چرخ تولید سرمایه‌گرایی[87] در کشور هدف با سرعت بیشتری بچرخد و فرآیند رسیدن به اقتصادِ آزاد با سهولت برای «ابرطبقه[88]»ی اقتصادی طی شود.

در کشور چین نیز پس از پذیرش و اعمال «سیاست درهای باز» مناطق اقتصادِ آزاد در کنگره‌ی ملی حزب کمونیست تصویب شد. در ادامه‌ی این سیاست، در کنار هنگ‌کنگ و ماکائو پنج شهر به‌عنوان «منطقه‌‌ی اقتصاد آزاد» در سال 1980 و چهارده شهر به‌عنوان «منطقه‌ی تجارتِ آزاد[89]» در سال 1984 تصویب شدند. این فرآیند تا سال 1992 ادامه داشت و منجر به پیوستن بسیاری از شهرها و استان‌های چین به این جرگه گردید.[90]

«مناطق ویژه‌ی اقتصادی به‌عنوان دریچه یا پایه‌ای برای گسترش تجارت خارجی، جذب سرمایه و تکنولوژی خارجی و همکاری‌های اقتصادی و تجاری، نقش عمده‌ای را در سیاست اصلاحات اقتصادی چین ایفا کرده و به‌مانند سکوی پرتاب این سیاست بوده است.»[91]

 

1
«نقشه مناطق آزاد تجاری و مناطق ویژه‌ی اقتصادی چین»

 


پی‌نوشت:

[77] Open Door Policy

[78] سفر جرالد فورد در 1975، زبیگنیو برژژینسکی مشاور امنیت ملی جیمز کارتر در 1978، همچنین سفر دنگ شیائوپینگ به آمریکا در 1979 رقم می‌خورد. متعاقب این سفرها، روابط ادامه می‌یابد و تعاملات دو کشور گسترده‌تر می‌شود؛ تا در مارس 1979 به افتتاح رسمی سفارت‌خانه‌ی آمریکا در پکن می‌انجامد.

[79] چین ـ هنری کیسینجر ـ ص 523

[80] همان

[81] پیروزی بدون جنگ، 1999 ـ ریچارد نیکسون ـ گزیده‌ای از صفحات 295، 296 و 297

[82] اژدهای شکیبا ـ فریدون وردی‌نژاد ـ ص 279 و 280

[83] اژدهای شکیبا ـ ص 287

[84] چین ـ هنری کیسینجر ـ ص 532

[85] چین نو؛ دنگ شیاء پینگ و اصلاحات ـ بهزاد شاهنده و سید جواد عطایی ـ نشر مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت نظام ـ چاپ یکم، 1383 ـ ص 212

[86] Free Economic Zone

[87] Capitalism

[88] Supper Class

[89] Free Trade Zone

[90] گرفته از: اژدهای شکیبا ـ ص 283

[91] چین نو؛ دنگ شیاء پینگ و اصلاحات ـ بهزاد شاهنده و سید جواد عطایی ـ نشر مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت نظام ـ چاپ یکم، 1383 ـ ص 212


5) سیاست درهای باز با دکترین شوک

رد پای فریدمن، در میدان تیان‌آن‌من!

اگرچه دنگ شیائوپینگ و جریان وابسته به مشیء عمل‌گرایانه‌ی او ـ به‌عنوان اعتدال‌گراهای تجدید‌نظرطلب، در نسبت با انقلابیون کمونیستِ دهه‌ی 1950 متفاوت می‌اندیشیدند و اهداف دیگری را برای انقلاب کمونیستی چین در نظر داشتند؛ اما عنصر استبداد به‌عنوان مؤلفه‌ی ذاتی کمونیسم در شخصیت و اندیشه‌ی آن‌ها نیز مستتر بود ـ همان‌گونه که در رهبر انقلاب‌شان یعنی مائو، منجر به تصمیمات دوران موسوم به انقلاب فرهنگی شد که فجایع گسترده‌ای را رقم زدـ. این استبداد ذاتی در اندیشه و شخصیت دنگ، خودش را در استبدادِ سیاسی ـ اقتصادی نشان داده بود؛ این‌گونه که «آزادی سیاسی» آن‌طوری که «آزادی اقتصادی» دنبال می‌شد، برای رهبران چین اهمیتی نداشت و مقوله‌های چون «دموکراسی»، «حقوق بشر»، «آزادی‌های مدنی»، «حقوق شهروندی»، «رفاه عمومی»، «احزاب سیاسی» و... در ساختار سیاست داخلی چین محلی از اعراب نداشتند. آن‌چه که برای رهبران چین مهم بود، رسیدن به اصول اقتصاد سرمایه‌گرایی در کم‌ترین زمان ممکن بود. این وضعیت در شرایطی دنبال می‌شد که کارگران به‌عنوان تشکیل‌دهنده‌ی بدنه‌ی اصلی جامعه، از حداقل‌ترین منافع حاصل از مظاهر توسعه‌ی برون‌زای چینی نیز برخوردار نبودند و آحاد جامعه حداقل‌های آزادی سیاسی ـ اجتماعی را نیز در اختیار نداشتند. از این‌رو استبداد سیاسی ناشی از روحیه‌ی کمونیستی، و حضور وابستگانِ قدرت در امر اداره‌ی کشور، منافع توسعه و ازدیاد ثروت را به سمت جریان خاص و حداقلی سوق می‌داد که همان انسان‌های «بورژوا[92]» و «مرچنت[93]» در نظام سرمایه‌گرایی بودند.

در کنار این مسئله، بیان این نکته لازم است که ذات «اقتصاد لیبرال[94]» نیز به ایجاد «ابرطبقه[95]» اقتصادی می‌انجامد؛ افرادِ محسوب در ابرطبقه، قشری از جوامع هستند که اگرچه یک درصد جمعیت کشور را تشکیل می‌دهند، اما بیش از نودونُه درصد ثروت را در اختیار دارند. این اختلافِ ثروت و بهره‌مندی، ناشی از ذات نظام سرمایه‌گرایی است که پایه‌ی فلسفی آن در «فردگرایی[96]» قرار دارد و نیروی محرکه‌ی حرکتش را در اصالت دادن به «رقابت[97]» و کسب «منفعت شخصی[98]» می‌بیند؛ از این‌رو «داروینیسم اقتصادی[99]» به‌عنوان ایدئولوژی این نظام پرفاصله‌ی طبقاتیْ بقای اقویا و ثروت‌مندان را در برابر ضعفا ترسیم می‌کند و قشر حداقلی‌ای از جامعه را در برابر توده‌ی مردمِ زحمت‌کش و ستم‌دیده قرار می‌دهد؛ و درنهایت، تمام این جمعیت حداکثریْ در طرح سودخوارانه‌ی آن ابرطبقه‌ی حداقلی قرار می‌گیرند.

حال، نظام سیاسی‌ ـ اقتصادی چین با دارا بودن دو مؤلفه‌ی استبداد سیاسی (که سود و ثروت را به جیب حداقلی از خواص منحرف می‌کرد) و اجرای مصرانه‌ی اقتصاد لیبرال و نظام سرمایه‌گرایی (که خاستگاه شکل‌گیری ابرطبقه‌ی ثروت‌مند است)، زمینه را فراهم کرده بود تا نظام اقتصادی ـ سیاسی چین خاستگاه و مأمن «ابرطبقه‌ی دولتی» باشد؛ از این‌رو توده‌ی مردمی در قالب ده‌ها هزار معترض در 1989 میلادی در میدان اصلی شهر تجمع کردند و خواستار رسیدن به آزادی‌های سیاسی بودند. یکی از رئوس اعتراض عمومیْ فشار دولت به جامعه بود که چون مَرکبی چموش بی‌محابا برای اجرای اصول «بازار آزاد[100]» به پیش می‌رفت و در این مسیر، برای رسیدن به هدف از زور، فشار، ترور و اجبار ترسی نداشت؛ بنابراین بخشی از اعتراضات مردم در کنار دموکراسی‌خواهی‌های غربی و آزادی‌های مدنی، معطوف به آزادسازی بی‌حدوحصر بازار، مقررات‌زدایی، تجارت خارجی آزاد و خصوصی‌سازی‌های گسترده بود.

دولت چین پس از چند هفته تحمل و مماشات با معترضین، با اعلام حکومت نظامی در تاریخ 20 می 1989، سرانجام در سوم ژوئن ارتش خلق سرخ را با تانک و توپ مقابل معترضین قرار می‌دهد و با کشتاری خونین در یک روز اعتراضات مردمی را با قتل‌عام سرکوب می‌کند. از تعداد جان‌باختگان آن حادثه منابع دقیقی در دست نیست اما ‌بین دو تا هفت هزار کشته، سی هزار مجروح و حدود چهل هزار نفر بازداشتی، تخمین زده‌اند که احتمالاً هزاران اعدامی را نیز در پی داشته است.[101]

معلمِ این اقدام وحشیانه، کسی جز میلتون فریدمن[102] نبود؛ وی به‌عنوان مدافع‌ترین فرد نسبت به اجرای بی‌قیدوشرط «بازار آزاد» و اصول اقتصادِ لیبرال شناخته می‌شود که در جریان ریویژن انقلاب چین، به دعوت مسئولان چینی برای حضور در کنفرانس‌ها و سخرانی دو بار به این کشور سفر می‌کند؛ یک بار در سال 1980 در اوایل راهِ تجدیدنظرطلبی و برای آموزش اصول اصلی اجرای بازار آزاد و بار دیگر در 1988 برای تقویت و اصلاح مسیر لیبرالیزه‌سازی اقتصاد.

در نگاه میلتون فریدمن، رسیدن به اصول بازار آزاد باید به هر قیمتی انجام شود؛ از جمله استفاده از شوک و ارعاب. از این‌رو بهترین و سریع‌ترین راه رسیدن به بازار آزاد را نیز «دکترین شوک[103]» و «شوک‌درمانی[104]» قرار می‌دهد. از این حیث چه فجایع طبیعی مانند سیل و زلزله و چه فجایع ساخته‌ی دست بشر که کشتارها و قتل‌عام‌های گسترده را شامل می‌شوند، می‌توانند به اعمال «شوک» در جامعه کمک کند، و از حالت خلسه‌ی بعد از شوک که «بُهت» نامیده می‌شود می‌توان بنیادی‌ترین تغییراتی که معیشت و زندگی روزمره‌ی مردم به آن وابسته است را در جامعه اعمال نمود و «لوح سفیدِ» ناشی از شوکِ بعد از فاجعه را به طریق مطلوب بازنویسی کرد.

بنابراین، وقتی در تابستان سال 1988 دولت چین، فریدمن را به همراه همسرش به چین دعوت می‌کند، همان راه‌کاری را که وی نه خیلی سال پیش، به پینوشه ـ دیکتاتور شیلی ـ برای تثبیت بازارهای آزاد می‌دهد، به ژائو زیانگ دبیر کل حزب کمونیست و دیگر رهبران چینی گوش‌زد می‌کند.

«در مقابل فشارها تسلیم نشوید و حتا یک آن تزلزل پیدا نکنید. فریدمن چنین به یاد می‌آورد: ” بر اهمیت خصوصی‌سازی و بازارهای آزاد و نیز اهمیت لیبرالیزه کردن یک‌باره و  ضربتی تأکید کردم.“ فریدمن در یادداشتی خطاب به دبیرکل حزب کمونیست تأکید کرد که شوک‌درمانی بیشتر و نه کمتر ضروری است: ”گام‌های اولیه‌ی اصلاحات در چین به نحو چشم‌گیری موفقیت‌آمیز بوده است. چین می‌تواند با اعتماد بیشتر به بازارهای آزادِ خصوصی، به پیش‌رفت‌های چشم‌گیرتری نائل شود.“»[105]

دنگ شیائوپینگ هم که ساخته‌شده در مکتب کمونیسم بود، زمینه‌ی لازم را برای به‌کارگیری این استبداد سخت در شخصیتش مستتر داشت؛ از این‌رو در راه اجرای دستورالعمل پیرِ کهن‌سالِ کاپیتالیسم ذره‌ای تعلل و سستی به خود راه نداد. هرچند رهبران چین، شاگردی مکتب شیکاگو را از سال 1980 شروع کرده بودند و طی سفر یک هفته‌ایِ فریدمن به چین، مسئولان ارشد و دانشگاهیان چینی را در معرض اصول و آموزش‌های بنیادین او قرار داده بودند. و در سال 1983 که دنگ اجرای سیاست درهای باز را تقویت می‌کند و درهای کشور را به روی سرمایه‌گذاری خارجی می‌گشاید، دستور تشکیل یک لشگر چهارصد هزار نفره از نیروهای آموزش‌دیده برای مبارزه با اعتراضات خیابانی را می‌دهد که به‌عنوان جوخه‌ی سیار ضد شورش آمادگی حذف هرگونه اعتراضات مردمی را داشته باشند. در نهایت نیز، دنگ شیائوپینگ پس از فاجعه‌ی معروف به «میدان تیان‌آن‌من» نیز تعهد بی‌قیدوشرطش را نسبت به سرمایه‌گرایی بروز می‌دهد و هدف اصلی را رسیدن به بازار آزاد می‌داند.

«پنج روز بعد از آن سرکوب خونین، دنگ شیائوپینگ، طی نطقی خطاب به ملت، هیچ شک و شبهه‌ای باقی نگذاشت که سرکوب اعتراضات برای حمایت از سرمایه‌داری بوده است و نه حمایت از کمونیسم. وی پس از آن‌که معترضان را ”تفاله‌های اجتماع“ خواند، تعهد حزب به شوک‌درمانی اقتصادی را مورد تأکید قرار داد و افزود:

”کوتاه سخن! این یک آزمایش بود که از آن موفق بیرون آمدیم. شاید این روی‌داد تلخ قادرمان کند تا با گام‌هایی استوارتر، مناسب‌تر، و حتا سریع‌تر اصلاحات و سیاست درهای باز را به پیش ببریم... نه! ما اشتباه نکردیم. هیچ ایرادی در چهار اصل بنیادیِ اصلاحات اقتصادی وجود ندارد. اگر هم خطایی بوده است، این بوده که این اصول به‌طور کامل اجرا نشده است.“»[106]

در این بین، حامیان دنگ در آمریکا با سرپوش گذاشتن بر روی این فجایع، قتل‌عام تیان‌آن‌من را این‌گونه توجیح کردند که «هیچ دولتی در هیچ کجای دنیا نمی‌توانست تحمل کند که میدان اصلی پایتختش به‌مدت هشت هفته به اشغال ده‌ها هزار تظاهرکننده درآید... بنابراین سرکوب غیرقابل اجتناب بود.»[107] این فرد کسی جز هنری کیسینجر، معمار روابط چین و آمریکا نبود.

در نتیجه، استفاده‌ی دولت از شوک ناشی از این فاجعه به «شوک‌درمانی اقتصادی» منجر شد و دنگ دستور اجرای مواردِ تکمیلی اصلاحات بازار آزاد را در خصوص آزادسازی قیمت‌ها، مقررات‌زدایی از واردات، افزایش مناطق آزاد تجاری و خصوصی‌سازی در قالب شرکت‌گرایی صادر کرد.[108]

 

1
«تجمع ده‌ها هزار نفر از مردم چین در اعتراض به فقدان آزادی سیاسی به‌مدت هشت هفته در میدان اصلی شهرِ پکن (تیان‌آن‌من)» «نمادی از مجسه‌ی آزادی آمریکا که در بین معترضین دیده می‌شود.»

  

1

«آرایش نظامی ارتش سرخ چین در برابر معترضین»

1
«آرایش نظامی ارتش سرخ چین در برابر معترضین»

 

1
 «آرایش نظامی ارتش سرخ چین در برابر معترضین»
1
«آرایش نظامی ارتش سرخ چین در برابر معترضین»

 


پی‌نوشت:

[92] Bourgeois

[93] Merchant

[94] Liberal Economy

[95] Supper Class

[96] Individualism

[97] Competition

[98] Personal Interest

[99] Economic Darwinism

[100] Free Market

[101] دکترین شوک ـ نائومی کلاین ـ ترجمه‌ی مهرداد شهابی و میرمحمود نبوی ـ نشر آمه ـ 1390 ـ ص 281

[102] Milton Friedman

[103] Shock Doctrine

[104] Shock Trophy

[105] همان ـ ص 279

[106] همان ـ ص 282

[107] همان ـ ص 282 پاورقی

[108] همان ـ ص 283


نتیجه‌گیری



تحلیل شکاف‌: از مائوئیسم تا دنگیسم، انطباق چین با لیبرالیسم

برای تحلیل تقابل کشورها در سطح مسائل استراتژیک می‌توان از روی‌کردهای مختلفی در طرح‌ریزی استراتژیک استفاده کرد؛ اما روی‌کردی که برای تحلیل نوع تقابل بین آمریکا با چین در طی حدود پنجاه سال مطرح بوده است، روی‌کرد استقامت‌مدار (چشم‌انداز ـ مأموریت[109]) را مبتنی بر قاعده‌ی مرکزـ پیرامون ایجاب می‌کند. در این روی‌کرد دو مؤلفه‌ی کلیدی مطرح است که به تبع آنْ سه حالت رقم می‌خورد؛ 1) چشم‌انداز یا هدف حریف 2) چشم‌انداز یا هدف خودی

تقابلی که بین اهداف و چشم‌اندازهای دو کشور به‌مثابه‌ی دو حریف به وجود می‌آید، شکافی[110] فزاینده را در نزدیکی و تعامل بین آن دو کشور به وجود می‌آورد. تقابل اهداف و چشم‌اندازها به‌گونه‌ای که در نسبت با هم انطباق‌پذیر نباشند و مبنای اختلاف، درگیری و تخاصم دو کشور را رقم بزنند ریشه در اصول ایدئولوژیک آن‌ها دارد.

در اواخر دهه‌ی 40 میلادی (1949) در چین که مائو زدونگ توانست ایدئولوژی مارکسیسم را رهبری کند و با ایجاد انقلابی در چین اندیشه‌ی چپ را بر سریر قدرت بنشاند، تقابل خود را با آمریکا آغاز کرد. این تقابل و تخاصم به این دلیل رقم خورد که آمریکا به‌عنوان کانون ایدئولوژی لیبرالیسم در جهان مطرح بوده است. و دو ایدئولوژی مارکسیسم و لیبرالیسم در اصول قطعی خود هیچ‌گاه امکان جمع و ضرب با یک‌دیگر را ندارند. از این‌رو از 1949 شکافی فزاینده بین روابط چین و آمریکا به وجود آمد؛ که متأثر از آن روابط قطع و سفارت‌خانه‌های دو کشور تعطیل شدند و برآمده از اصول ضدامپریالیستی مارکسیسم، رهبران چینْ خصوصاً شخص مائو در خطابه‌های خود دائم دشمنی خود را با آمریکا و رهبران آن بروز می‌دادند. البته آمریکا هم دست به تحریم‌های اقتصادی علیه چین می‌زد و با ورود به کره‌ی شمالی، ویتنام، تایوان و هنگ‌کنگ سعی در تقویت پایگاه‌های خود در حیاطِ خلوت چین داشت تا سایه‌ی تهدیدِ نظامی همواره بر سر ایدئولوژی رقیب جا خوش کرده باشد. همچنین در این سال‌ها چین کرسی مستقل در سازمان ملل نداشت و پکن به‌عنوان پایتخت این کشور به رسمیت شناخته نمی‌شد؛ بل‌که تایوان که در اختیار حزب ملی‌گرای کومینگ‌تانگ قرار داشت در مجامع بین‌المللی به رسمیت شناخته می‌شد.

این شکافِ فزاینده در انطباق چشم‌انداز دو کشور ادامه داشت تا اوایل دهه‌ی 70 میلادی (1972) که توسط نخست‌وزیر چین     ـ چو ئن‌لای ـ و رئیس‌جمهور آمریکا ـ ریچارد نیکسون ـ این طلسم شکسته شد و پروژه‌ی تعدیل انقلاب چین مبتنی بر آتش‌بس ایدئولوژیک کلید خورد؛ این اتفاق خود انقلابی جدید در این کشور محسوب می‌شد؛ اما به‌دلیل دشمنی بیست ساله و اختلافات عمیق ایدئولوژیک، نوع رابطه به «رابطه‌ی قهرآمیز مبتنی بر هم‌زیستی مسالمت‌آمیز» تبدیل شد. با این اتفاق، شکافِ فزاینده‌ی انطباقِ چشم‌اندازِ دو کشور به وضعیت موازی تغییر حالت داد و شرایط بحرانی خصوصاً در حوزه‌ی ژئوپلیتیک، با عقب‌نشینی نیروهای دو کشور از مرز کره‌ی شمالی و توافقات اولیه بر سر منطقه‌ی تایوان که در اختیار حزب کومینگ‌تانگ قرار داشت، قدری آرام گرفت.

ادامه‌ی این انقلاب با انقلاب دیگری در اواخر دهه‌ی 70 میلادی تثبیت شد که در حوزه‌ی سیاست «سیاست خارجی توسعه‌گرا» و در حوزه‌ی اقتصاد «سیاست درهای باز» را در اصول خود نهادینه داشت؛ در نهایت، آمریکا توانست به کمک این اصول و سرپل‌های نفوذ که در قالب افرادِ «تجدیدنظرطلب» در رأس حزب کمونیست قرار داشتند، شکاف بین چشم‌انداز دو کشور را از موازی به کاهنده تغییر دهد و به‌مرور در طی بیست سالِ بعد از آن (یعنی تا پایان قرن بیستم) چشم‌انداز چین را از نظام کمونیسم به نظام لیبرال ـ کاپیتالیسم تبدیل کند. این انقلاب به رهبری دنگ شیائوپینگ رقم خورد و وی توانست تا پایان عمرش (1997 میلادی) فرآیند تغییر مائوئیسم[111] به دنگیسم[112] را مدیریت کند و چشم‌انداز انقلاب اول چین را با انقلابی در اصول و مفاهیم با چشم‌انداز آمریکا منطبق نماید.

در پایان، تحلیل شکاف[113] و نحوه‌ی تغییر چشم‌اندازِ چین، مبتنی بر روی‌کرد استقامت‌مدار (چشم‌انداز ـ مأموریت) در قالب سه انقلاب اساسی آمده است.

 


پی‌نوشت:

[109] Vision-Mision

[110] Gap

[111] Maoism

[112] Dengism

[113] Gap Analysis

 

منابع

 

کتاب‌ها:

1ـ تاریخ اندیشه در چین، از کنفوسیوس تا مائودسه‌دونگ ـ هرلی گلنسر کریل ـ ترجمه‌ی مرضیه سلیمانی ـ نشر ماهی ـ 1393

2ـ چین ـ هنری کیسینجر ـ ترجمه‌ی حسین رأسی ـ نشر فرهنگ معاصر ـ 1392

3ـ اژدهای شکیبا ـ فریدون وردی‌نژاد، ابوالفضل علمایی‌فر و شهرام قاضی‌زاده ـ نشر اطلاعات ـ چاپ دوم، 1390

4ـ چین چگونه سرمایه‌داری شد؟ ـ رونالد کوز و نینگ وان ـ ترجمه سید پیمان اسدی ـ نشر دنیای اقتصاد ـ 1393

5ـ کمونیسم، نگاهی به کارنامه‌ی کمونیسم جهانی ـ حیدرقلی عمرانی ـ نشر اطلاعات ـ چاپ اول، 1376

6ـ پیروزی بدون جنگ، 1999 ـ ریچارد نیکسون ـ ترجمه‌ی فریدون دولت‌شاهی ـ نشر اطلاعات ـ چاپ ششم، 1389

7ـ 800.000.000 مردم چین ـ راس تریل ـ ترجمه‌ی حسن کام‌شاد ـ نشر خوارزمی ـ چاپ یکم، 1352

8ـ جمهوری خلق چین 1985ـ 1945 ـ ماری کلر برژر ـ ترجمه‌ی دکتر عباس آگاهی ـ نشر آستان قدس رضوی ـ 1368

9ـ دکترین شوک ـ نائومی کلاین ـ ترجمه‌ی مهرداد شهابی و میرمحمود نبوی ـ نشر آمه ـ 1390

10ـ چین نو؛ دنگ شیاء پینگ و اصلاحات ـ بهزاد شاهنده و سید جواد عطایی ـ نشر مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت نظام ـ چاپ یکم، 1383

مقالات:

1ـ چین؛ تأیيد مجدد استراتژی دفاعی ـ محسن شریعتی‌نيا ـ معاونت پژوهش‌های سياست خارجی مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت نظام ـ 18 اسفند 1383

2ـ چين و آمریکا؛ از مذاکره تا رابطه ـ محسن شریعتی‌نيا ـ معاونت پژوهش‌های سياست خارجی مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت نظام ـ 28 مهر 1386

3ـ کپی‌برداری از الگوی چينی؟ ـ مصاحبه با محسن شریعتی‌نيا در روزنامه‌ی دنیای اقتصاد ـ شماره روزنامه: ٣۶٠٩ ـ بارکد خبر: 810557-DEN

وب‌سایت‌ها:

http://www.nixonlegacy.org/

http://www.presidentialtimeline.org/


© 2019کلیه حقوق محفوظ است باشگاه استراتژیست‌های جوان
تحت حمایت و نظارت اندیشکده یقین