بررسی جامع: استحاله‌ی انقلاب چین در رابطه‌ی با آمریکا؛ از کمونیسم تا سیاست درهای باز به‌سوی لیبرالیسم | باشگاه استراتژیست‌های جوان - Part 7

بررسی جامع: استحاله‌ی انقلاب چین در رابطه‌ی با آمریکا؛ از کمونیسم تا سیاست درهای باز به‌سوی لیبرالیسم

بررسی جامع: استحاله‌ی انقلاب چین در رابطه‌ی با آمریکا؛ از کمونیسم تا سیاست درهای باز به‌سوی لیبرالیسم

۲) زمینه‌های شکل‌گیری رابطه بین چین با آمریکا

همان‌طور که در مطلب قبلی مطرح شد، رابطه‌ی چین با آمریکا در سطح مقامات عالی کشوری از ۷ ژوئیه ۱۹۷۱ به صورت جدی، رسمی و سری آغاز شد. اما این اولین مرتبه‌ای نبود که نمایندگان دو کشور با هم قرار ملاقلات می‌گذاشتند و رابطه برقرار می‌کردند؛ البته به‌سادگی هم این امر ممکن نشده بود؛ زمینه‌ها و مقدماتی برای شکل‌گیری این رابطه مطرح است و این‌که سابق بر ایجاد این رابطه، سفرا و دیپلمات‌های دو کشور جلساتی را تحت عنوان «جلسات ورشو» از سر گذرانده بودند و در مناقشاتی چون حضور نظامی آمریکا در تایوان و ویتنام و موارد دیگر نتوانسته بودند به توافق برسند؛ از این‌رو مناقشه‌ی دو کشور در سطح استراتژیک هم‌چنان پابرجا بود.

زمینه‌ی ایجاد این رابطه این‌گونه بود که در آن برهه‌ی حساس تاریخی، آمریکا با پیچیده‌شدن شرایط نظام بین‌الملل در تنگنای تصمیم‌گیری قرار گرفته بود؛ چراکه:

  1. از یک‌سو، مستقیماً درگیر جنگ سرد شده بود و با قوی شدن بلوک شرق با محوریت شوروی در دو بعد ایدئولوژیک و استراتژیک درگیر منازعه بود.
  2. از سوی دیگر، خرابه‌های جنگ ویتنام را بر سرش می‌دید که آوار شده و انگشت اتهام جهان به سمت او نشانه رفته است.
  3. جانب دیگر ماجرا، اقدام ژنرال مک آرتور ـ فرمانده نظامی آمریکاـ در پیش‌راندن نیروهای تحت فرمانش در خاک کره بود که با هدف به‌ظاهر صلح در منطقه در ماجرای تقابل دو کره، منجر به آغاز جنگی بی‌برنامه و بازشدن پای نظامی چین به طرف‌داری از کره‌ی شمالی شده بود؛ که در سه سال درگیری و حضور نظامی چین برای طرف‌داری از متحد ایدئولوژیک خود، یعنی کره‌ی شمالی، بیش از دو میلیون و پانصد هزار کشته از چینی‌ها بر جای ماند[۲۶]!

از این‌رو، ایالات‌متحده نیازمند ایجاد روابطی سازنده با کشورهای جهان بود تا حیثیت از دست رفته‌ی خود را بازسازی کند.

چین کمونیست نیز در آن برهه‌ی تاریخی با شرایطی روبه‌رو بود که می‌بایست از خود انعطاف نشان داده و به حرف اعتدال‌گرایان داخل حزب گوش فرا می‌داد و به سمت ایجاد رابطه با کشورهای دیگر خصوصاً آمریکا می‌رفت و تنش‌های موجود را با مذاکره مرتفع می‌کرد. شرایط چین ناشی از این بود که:

  1. زمینه‌های تاریک و فاجعه‌بار ناشی از تصمیمات انقلاب فرهنگی و اقدامات رادیکال جمهوری خلق چین، دولت را ملزم به بازسازی و ترمیم چهره‌ی خود کرده بود. در انقلاب فرهنگی که ده سال طول کشید و چین نوین مبتنی بر اصول خالص مارکسیستی ـمائوئیستی پس از آن نزج گرفت، بیش از هفتاد میلیون انسان چینی کشته شدند[۲۷]!
  2. افزایش مناقشات نظامی بین چین و شوروی ـ به‌عنوان قطب مقابل آمریکا و غرب ـ محرک و پیش‌برنده‌ی سرنوشت‌سازی بود. در اوایل سال ۱۹۶۹ میلادی، در جزیره‌ی ژن یائو (دمانسکی)، اطراف رودخانه‌ی اوسوری، یعنی مرز مشترک چین و شوروی علائم یک جنگ تمام‌عیار به یک‌باره نمایان شد و تا سرحد تهدید شوروی به حمله به تأسیسات اتمی چین پیش رفت. این مسئله باعث افزایش فاصله بین چین و شوروی شد. البته ریشه‌های این شکاف در بعد اختلاف ایدئولوژیک دو کشور بود که چین مبتنی بر مائوئیسم و شوروی مبتنی بر استالینیسم اداره می‌شد؛ و این دو نحله‌ی مارکسیستی با هم اختلافاتی در اداره‌ی کشور داشتند.
  3. حضور نظامی آمریکا در خاک تایوان و رسمیت داشتن این جزیره در سازمان ملل به‌عنوان پایتخت چین به‌رغم حضور جمهوری خلق در پکن. اهمیت جزیره‌ی تایوان برای دولت چین از این حیث بود که بعد از به قدرت رسیدن حزب کمونیست، به دلیل مساعد بودن اوضاع در منطقه‌ی تایوان، چیان کای‌شک ـ رهبر حزب ملی‌گرا ـ در این جزیره مستقر شد و حزب کومینگ تانگ را از آن‌جا اداره می‌کرد. از این‌رو دولت چین، خروج نظامیان آمریکا از تایوان و بازگشت آن را به خاک چین به‌عنوان خط قرمز خود تعریف کرده بودند.
  4. حضور توسعه‌خواهان اعتدال‌گرا در دولت که وظیفه‌شان تعدیل زیاده‌روی‌های رهبر کمونیست چین یعنی مائو بود. در رأس این افراد شخص چو ئن‌لای بود که به دلیل ظرفیت‌های اجرایی و تعاملی که با شخص مائو داشت از صحنه‌ی فعالیت‌های دولت کنار گذاشتنی نبود.

درنتیجه، با وجود این زمینه‌هایی که ناشی از ضرورت‌های استراتژیک برای هر دو کشور بود، ایجاد ارتباط موضوعیت یافت. اما مهم‌ترین دلیلی که ایالات‌متحده را به چین نزدیک کرد، ظرفیت ایدئولژیک این کشور بود که با قرارگرفتن در اردوگاه کمونیسم خطری جدی برای لیبرالیسم آمریکا محسوب می‌شد و آن را به دشمنی خونی برای تمدن غرب تبدیل کرده بود؛ و نزدیک شدن آمریکا با این کشور امکان تعدیل آرمان‌های انقلابی کمونیستی را در براندازی نظام امپریالیستی لیبرالیسم فراهم می‌کرد و موجب تعمیق شکافی جدی بین دو همسایه‌ی هم‌فکر یعنی شوروی و چین می‌ِشد و خطر ایدئولوژی رقیب را برای آمریکا تخفیف می‌داد.

«مائو برقراری روابط حسنه را یک ضرورت استراتژیک می‌دانست، در حالی‌که نیکسون آن‌را فرصتی برای بازتعریف روی‌کرد آمریکا نسبت به سیاست خارجی و رهبری بین‌المللی تلقی می‌کرد. او ـ نیکسون ـ می‌خواست از گشودن درها به سمت چین بهره‌جویی کرده و به مردم آمریکا نشان بدهد که حتا در اوج هیاهوی یک جنگ توان‌فرسا، او قادر است که طرحی برای یک صلح بلندمدت تدبیر و ترسیم کند. نیکسون و همکارانش درصدد برآمدند تا با ازسرگیری رابطه با یک‌پنجم جهان، عذاب عقب‌نشینی اجتناب‌ناپذیر و دشوار از جنوب‌شرقی آسیا را در چهارچوب واقعیت‌های موجود نظامی و سیاسی توجیه کند. درست همین‌جا بود که مسیر مائو ـ این نظریه‌پرداز و مروج انقلاب همیشگی ـ با مسیر نیکسون ـ این استراتژیست بدبین ـ در یک نقطه تلاقی کرد[۲۸]

 


پی‌نوشت:

[۲۶]  استناد آمار در: کمونیسم، نگاهی به کارنامه‌ی کمونیسم جهانی ـ حیدرقلی عمرانی ـ نشر اطلاعات ـ چاپ اول، ۱۳۷۶ ـ ص ۴۳۱

[۲۷]  استناد آمار در: اژدهای شکیبا ـ فریدون وردی‌نژاد، ابوالفضل علمایی‌فر و شهرام قاضی‌زاده ـ نشر اطلاعات ـ چاپ دوم، ۱۳۹۰ ـ ص ۲۳۶

[۲۸] چین ـ هنری کیسینجر ـ ترجمه حسین رأسی ـ نشر نگاه معاصر ـ ۱۳۹۲ ـ صص ۲۹۰ و ۲۹۱


برگه ها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18


درباره نویسنده

نوشته های مرتبط

نظری بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *