بررسی جامع: استحاله‌ی انقلاب چین در رابطه‌ی با آمریکا؛ از کمونیسم تا سیاست درهای باز به‌سوی لیبرالیسم | باشگاه استراتژیست‌های جوان - Part 3

بررسی جامع: استحاله‌ی انقلاب چین در رابطه‌ی با آمریکا؛ از کمونیسم تا سیاست درهای باز به‌سوی لیبرالیسم

بررسی جامع: استحاله‌ی انقلاب چین در رابطه‌ی با آمریکا؛ از کمونیسم تا سیاست درهای باز به‌سوی لیبرالیسم

انقلاب یکم:

از نظام پادشاهی به نظام جمهوری

در مطالعات تمدنی عصر حاضر، چین یکی از قدیمی‌ترین و باسابقه‌ترین تمدن‌های موجود است که نوسانات و فرازوفرودهای بسیاری را خصوصاً در قرن بیستم میلادی به خود دیده است. تا سال ۱۹۱۱ میلادی چین مبتنی بر روش حکومت سلطنتی توسط سلسله حاکمانی طی بیش از دوهزار سال اداره می‌شده است. اما شاید یکی از مهم‌ترین اتفاقات قرن بیستم میلادی در جهان، انقلاب سال ۱۹۱۱ چین باشد؛ که نقطه‌ی آغاز آن با هدف بهترشدن زندگی مردم، اصلاح فساد گسترده‌ی ناشی از ناکارآمدی دربار، حاکم شدن مردم بر سرنوشت سیاسی خویش و به دست آوردن حق رأی برای هر فرد، رسیدن به آزادی‌های شخصی برای تک‌تک افراد جامعه گذاشته شد؛ از این‌رو مبنای شکل‌گیری این انقلاب متأثر از فضای دموکراسی‌خواهی کشورهای غربی و مبتنی بر روحیه‌ی ملی‌گرایی به وجود آمد؛ که در نهایت منجر به یک انتقال پارادایمی از «نظام امپراتوری» به «نظام جمهوری» شد.

این نظام جدید سیاسی با قرار گرفتن در نوسانات و مشکلات اجتماعی به دلیل خلاء ایدئولوژیک و فقدان پایه‌ی نظری جامع و مشخصی برای ادامه‌ی انقلاب و به تبع آن جامعه‌سازی و تشکیل نظام‌های اجتماعی، لاجرم می‌بایست به سمت یکی از جریانات ایدئولوژیک فضای دوقطبی آن روز جهان یعنی لیبرالیسم و مارکسیسم سوق پیدا می‌کرد.

«در صد سالی که در میانه‌ی قرن نوزدهم و میانه‌ی قرن بیستم (۱۹۵۰‌ـ ۱۸۵۰) سپری شد، چین تغییراتی از سر گذراند عمیق‌تر از تغییرات دوهزار سال گذشته. این دگرگونی اخیر به درجات گوناگون در نهادهای سیاسی، ساختار اجتماعی و زندگی اقتصادی تأثیر گذاشت و ناگزیر الگوی تفکر چینی در همان زمان دگرگون شد. …

کشورهای در حال گسترش غرب، به دنبال تجارت و سیطره بر دیگران، از همان ابتدای قرن شانزدهم میلادی بر درهای چین دق‌الباب کردند. اما دری به رویشان باز نشد تا آن‌که چین در سال ۱۸۴۲ میلادی در جنگ با بریتانیا شکست خورد. از آن زمان به بعد، هر روز بیش از پیش معلوم شد که چین در مسابقه‌ی قدرت با قدرت‌های غربی قادر به پیروزی نیست و ناچار منطقه به منطقه تسلیم شد. …

این فقدان قدرت خود بد بود، اما فقدان اعتبار احتمالاً بسی بیش‌تر مایه‌ی عذاب و دغدغه‌ی خاطر چینی‌ها می‌شد. چینی‌ها همواره فرهنگ خود را برترین و بالاترین فرهنگ می‌دانستند و در قرون هفدهم و هجدهم میلادی بسیاری از اروپاییان نیز با آن‌ها هم‌عقیده بودند. اما پس از آشکار شدن ضعف آن‌ها، اغلب غربی‌ها چین را کشوری عقب‌مانده و حتی شاید بدوی می‌دیدند. اگر چینی‌ها می‌توانستند بر بیگانگان غلبه کرده و آن‌ها را بیرون کنند، قادر بودند تحقیر خویش را نادانی بربران بشمارند و به فراموشی بسپارند. اما وقتی مجبور به پذیرش اوامر مردانی شدند که تقریباً در هر چیزی که برای چینی‌ها مقدس بود به دیده‌ی تحقیر می‌نگریستند، لازم شد که کاری صورت دهند[۶]

با مستعمره شدن چین توسط ژاپنی‌ها، انگلیسی‌ها و دیگر قدرت‌های سلطه‌گر در آن دوره‌ی تاریخی، این دغدغه‌ی ملی ایجاد شد که چگونه از استعمار ابرقدرت‌ها می‌شود خارج شد و به استقلال رسید؟

شکل‌گیری جریان روشن‌فکری و به‌وجود آمدن نسلی از معتقدان به رفورم ایدئولوژیک در ابعاد سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی از مهم‌ترین رخ‌دادهای این دوره بود. پاسخ این گروه از خواص چینی یک نتیجه‌ی متناقض با آرمان‌های عزت‌مدارانه و استقلال‌طلبانه ملی بود: «غربی شدن برای مبارزه با غربی‌ها!»

این گروه از افراد که با حضور در کشورهای غربی و تحصیل در دانشگاه‌های آن با مظاهر تکنولوژیک و ابعاد اندیشه‌ای آن آشنا شده بودند، با برگشت به وطن خود صنعت ترجمه را راه انداختند و مبانی فلسفی غرب را شروع به تدریش کردند و برای پیاده‌سازی آن تلاش نمودند. در نتیجه تمدن چینی آماده‌ی پذیرش بخشی از تمدن رقیب شد.

بنابراین، این تمدن کهن در نقطه‌ای از زمان از فرهنگ و ارزش‌های آیینی خود ـ یعنی اندیشه‌ی کنفوسیوستی که سال‌ها مبتنی بر آن زندگی کرده بود ـ فاصله گرفت و برای تحقق فرآیند جامعه‌سازی ملی به یکی از نحله‌های فکری تمدن مدرن گرایش پیدا کرد؛ این نحله‌ی فکری، اندیشه‌ی کمونیستی بود.

از این‌رو به واسطه‌ی ذهنیت سیاه چینی‌ها از استعمارگری تمدن غرب و وجود داشتن یک دشمنی دیرینه در طی سالیان گذشته از یک سو، و حاکم بودن پیوندهای سنتی بین اندیشه‌ی کنفوسیوستی با اندیشه‌ی مارکسیستی  ـ در مؤلفه‌هایی چون اصالت دادن به انسان (امانیسم) و فردگرایی ذهنی[۷]‌ ـ از سوی دیگر، چین به سمت شوروی کمونیستی گرایش پیدا کرد. و چینی‌ها نیز این اندیشه را بستری برای تحقق آرمان‌های خود در مواجهه با استعمارگر آن دوره یعنی انگلیس مناسب دیدند.

«چینی‌ها بخشی از شیوه‌های سنتی زیست و اندیشه‌ی خویش را در اعتراض به طرز فکر و عمل غرب رها کردند؛‌ همان غربی که به اسلوب سنتی چینی‌ها انگ عقب‌ماندگی زده بود. چینی‌ها در دفع و رد ادعای برتری کلیت تفکر غربی، نوع خاصی از فلسفه‌ی غربی یعنی کمونیسم را به‌عنوان فلسفه‌ی برتر پذیرفتند[۸]

در نهایت، انقلاب بورژوایی سال ۱۹۱۱ میلادی، چین کمونیستی را رقم زد و آخرین سلسله از تاریخ امپراتوری چین ـ چینگ ـ توسط آن ساقط و اولین جمهوری چین تأسیس شد؛ این جمهوری در ۱۹۱۲ با عنوان جمهوری خلق چین رسمیت پیدا کرد و رهبر این انقلاب کمونیستی، یعنی سون یات سن[۹] که پدر چین مدرن نیز لقب گرفته بود، ریاست این جمهوری را به عهده گرفت.

این انقلاب سیاسی ـ  ‌اجتماعی پیش‌درآمد تحولی مهم و گسترده‌تر در تمدن چین شد؛ یعنی انقلاب مارکسیستی به رهبری مائو زدونگ.

 

«سون یات سن، رهبر انقلاب چین و پدر چین مدرن»
«سون یات سن، رهبر انقلاب چین و پدر چین مدرن»

 


 

پی‌نوشت:

[۶]  تاریخ اندیشه در چین، از کنفوسیوس تا مائودسه‌دونگ ـ هرلی گلنسر کریل ـ ترجمه مرضیه سلیمانی ـ نشر ماهی ـ ۱۳۹۳ ـ صص۲۶۷ و ۲۶۸

[۷] همان ـ اشاره به این مبحث در صص ۲۲، ۲۷۵ و…

[۸] همان ـ ص ۲۰

[۹] Sun Yat Sen (1866-1925)

برگه ها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18


درباره نویسنده

نوشته های مرتبط

نظری بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *